close
تبلیغات در اینترنت
سخن سوم مدیر وبلاگ...
loading...

Comparative Education

با سلام و احترام به بزرگوارانی که در این فاصله زمانی 2 سال و 11 ماه و 8 روز گذشته و از بدو ایجاد وبلاگ و قرار دادن اولین مطلب در آن، به طرق مختلف، تشویقمان کردند، نظر دادند، انتقاد و راهنمایی کردند تا بتوانیم وبلاگی رو که موقتی و صرفا برای اخذ نمره دانشگاهی! ایجاد شده بود و قرار بر…

محمدرضا باقرپور بازدید : 108 پنجشنبه 30 فروردين 1397 زمان : 1:26 نظرات ()

با سلام و احترام به بزرگوارانی که در این فاصله زمانی 2 سال و 11 ماه و 8 روز گذشته و از بدو ایجاد وبلاگ و قرار دادن اولین مطلب در آن، به طرق مختلف، تشویقمان کردند، نظر دادند، انتقاد و راهنمایی کردند تا بتوانیم وبلاگی رو که موقتی و صرفا برای اخذ نمره دانشگاهی! ایجاد شده بود و قرار بر حذف آن بود، با همراهی دوستان ادامه بدهیم. جرقه ایجاد وبلاگ رو، یکی از استادان دانشگاهی که بنده دانشجویش بودم، زد و داستانی دارد؛ ایشون مجبور کرد همه دانشجویان، وبلاگ ایجاد کنند! تا مطالبی رو که در قالب تکلیف درسی خواسته بود، در وبلاگ قرار بدهیم و ایشون هم در وبلاگی که نشانیشو از قبل باید می دادیم، مشاهده کنند، نظر بدهند و نمره میان ترم بدهند! و در این مورد، پافشاری هم می کردند. بنده با این طرح مخالفت کردم؛ حوصله ایجاد وبلاگ را نداشتم؛ بهش گفتم: شاید اصلا دانشجویی نمی خواهد در فضای مجازی تکالیفش را ارائه نماید و شاید امکاناتش را هم ندارد و یا مایل هست تکالیفش را حضوری ارائه کند و اصولا ایجاد یک وبلاگ را، صرفا به خاطر یک تکلیف درسی، منطقی نمی دیدم. احساس می کردم استاد داره حرف زور می گه؛ بهش گفتم: تکالیف را حضوری یا به طریق ایمیل ارائه کنیم اما استاد قبول نکرد که نکرد و سرانجام، مجبور شدم مثل بقیه همکلاسی ها، من هم وبلاگ ایجاد کنم؛ اون هم واسه خاطر یه مطلب و یه کار کلاسی و برای 6 نمره میان ترمی! و هنوز هم که هنوزه نمی دونم دلیل اصرار استاد برای ایجاد وبلاگ، چه بوده است؟! اما اکنون می بینم ایجاد وبلاگ، اتفاقا خوب و هم ضروری بوده و من خیلی وقت پیش شاید بهتر می بود این کارو می کردم. وبلاگ، بستری رو فراهم کرد تا بتونم حرفامو و حرفای دوستان رو منتقل کنم. خیلی وقت پیش از اینکه این استاد، به این شکل زورکی! بانی ایجاد وبلاگ بشه، دوستان و همکاران زیادی، پیشنهاد ایجاد پایگاه خبری و اخذ مجوز و راه اندازی نشریه و حداقل وبلاگ را داده بودند که ای کاش همان موقع، وبلاگ را ایجاد می کردم. در این فرصت، با عنوان سخن سوم، می خواهم مطالبی رو که به نوعی دچارش شده ام یا دغدغه اشو داشته ام و احتمالا دغدغه خیلی از شما مخاطبان هم هستش، خیلی خودمونی و بدون تکلف و ملاحظه در سخن، به شما مخاطبان محترم برسونم و باهم یه مروری بکنیم تا شاید تکرار و بازگوکردن آن، مفید واقع شود. مطالب ممکنه به صورت پراکنده و با موضوعات مختلف آورده بشوند اما در یه چیز مشترکن و اون اینکه همه آنها ریشه فرهنگی دارند. 

یه چیزی که مدتی ذهنم بوده مطرح کنم اما فرصتش را پیدا نکرده بودم، مسأله آرایش و پیرایش نوجوانان و جوانان است. سخن اولم با همون پسرایی است که با آرایش جدید موهاشون و با عناوین و اسامی مختلف و اخیرا با اصطلاحا خامه ای کردن موهاشون که دور سرشونو می زنن و وسط کله اشونو مثل خروس سرکاکلی درست می کنن و یا با انجام انواع عمل‌های زیبایی روی بینی، چانه و صورت و تزریق کردن ژل در لب و انتخاب لباس‌های خاص که هم متنوع هستند و در عین حال، در بیشتر مواقع هم مسخره آمیز و چندش آورند یا با پوشیدن کتونی قرمز، پوشیدن شلوارهای ریش ریش، گوشواره انداختن، انجام تاتو و خالکوبی کردن بدن و ده ها مورد دیگر که همه مان خوب می دونیم و شاید بیان یک به یک آنها نه ضروری باشد و نه مناسب این نوشته و باعث اطاله کلام هم شود، مفهوم دیگر و جدیدی را از مرد بودن ارائه داده اند؛ ضمن آنکه موجب هیچگونه زیبایی و لطافت هم نشده اند. به نظر می رسد به صورت خیلی آشکار، شاهد یک تغییر رفتاری جدی، در میان جنس مردان هستیم. زمانی بود بعضی از خود ماها، ما جنس پسران و مردان، حتی اون کرم زدن معمولی مثلا ضد آفتاب رو هم یه ناهنجاری و بد می دونستیم و شاید کمی هم خجالت می کشیدیم که البته نمی خوام بگم این فکر خوبی بوده اما الآن می بینیم پسر و مرد، خیلی راحت می ره تقاضای اپیلاسیون هم می ده برای کل بدنش. بعضی از پدرو مادرا، برای اینکه از قافله زمانه و از فک و فامیل و همکاران، عقب نمونن، می دن موهای بچه هاشونو هرجوری که دلشون می خواد و مد روز ایجاب می کنه، درست می کنن و نمی دونن که با این کار، بعضا و در بیشتر مواقع، اونارو تا پای حقارت و مسخره می کشونن و چهره و شخصیتشونو مضحک و ضایع نشون می دن و خردشان می کنن که من بعضا دلم به حال این کوچولوها می سوزه که اینجوری، بازیچه و عروسک کوکی و مدل خواسته بعضی پدر و مادرها می شن. پوشیدن شلوار مدل ارتشی دخترانه و پسرانه، پوشیدن پیراهن‌های رنگی و گلدار، پیراهن هایی با نوشته های لاتین معمولی یا طلایی رنگ برجسته که استفاده کنندگانشون در بیشتر مواقع، حتی سواد ترجمه و فهمیدن اون نوشته هارو هم ندارن و بعضا، کلمات و جملات نامناسبی هم دارند که متوجه نیستند، پوشیدن شلوارهای پاچه تنگ و کوتاه، پوشیدن لباس های ورزشی یا همون گرم کن های سابق خودمون که ما شرم می کردیم با اون حتی تا دم در بریم و کیسه زباله رو بذاریم و برگردیم، الآنه دیگه عادی شده و همه ماها در خیابون، در مترو، در خیلی جاها، در سالن فرودگاه، در سالن انتظارهای مختلف، شاهد اینگونه پوشش های زننده هستیم. من ساپورت پوشیدن مردارو ندیده بودم؛ اخیرا دو مورد دیدم؛ پسره شلوار ساپورت پوشیده بود! لحظاتی نگاه کردم و باورم نمی شد؛ متعجب شده بودم؛ چیزی که خیلی از ماها حتی در جمع خصوصی هم نمی تونیم اونو به تن کنیم. وقتی به چند نفر از دوستان مطرح کردم، گفتن: خیلی وقته این موضوع هست اما در اقلیته. ساپورت مردانه، آن قدر زننده است که پوشیدن اون توسط مردان، حتی در جمع شخصی و خانوادگی هم حرف برانگیزه اما بعضی ها برای اینکه یه وقتی از مد عقب نیفتند، حاضرند در بعضی مواقع، این خفت و حقارت را بپذیرند. ناراحتی من اونجایی تشدید شد و می شه که پیرایش و آرایش نامناسب مو، متأسفانه در بین تعدادی خواص و هنرپیشگان، خوانندگان، مجریان سیما، ورزشکاران و اینجور طیف هایی هم معمول شده و بعضی وقتا شدیدتر و پررنگتر هم هست؛ طرفو در برنامه زنده سیما، آن هم در ساعات اوج بینندگان که میلیون ها بیننده پای تلویزیون نشسته اند، صدا می زنن؛ می آد در یه برنامه ای، در یه میزگردی، در یه قرعه کشی مسابقه ای شرکت می کنه؛ صدا می زنن می آد روی سن، جایزه بگیره که همزمان تصویرش هم رفته روی آنتن، با یه قیافه و تیپ عجیب و غریب و نابهنجار می آد ظاهر می شه! یعنی عادی نیست؛ یه چیزیش هست؛ یا لباسش مشکل داره یا سرشو از ته تراشیده یا زیر ابروهاشو برداشته یا مش گذاشته یا اینکه یه ریشی گذاشته و سرشو از ته تراشیده! یا در فضای بسته استودیو، با عینک آفتابی ظاهر شده! خلاصه تابلو شده؛ یعنی تابلو کرده خودشو و اتفاقا این تابلو شدنو دوست دارن خیلی ها! و از طرف دیگر هم ناخواسته یک الگویی می شوند در سطح گسترده برای خیلی از بینندگان و نشون دادن اینا از سوی رسانه به این شکل، صحه گذاری بر شخصیت ها و تیپ های اینچنینی محسوب می شه که مقبولیت این گونه تیپ هارو به همراه دارد و سریع در برخی مخاطبان به خصوص نوجوانان و جوانان تأثیر می گذارد. بارها بوده از نوجوانی پرسیده شده: چرا فلان لباس را می پوشی یا فلان جور موهاتو درست می کنی؟! گفته: اگه بده، چرا فلان هنرپیشه یا مجری تلویزیون اینجوریه؟! همین ساپورت که صحبتش شد، درواقع از کلمه Support به معنی حمایت گرفته شده و در اصل، به جوراب هایی اطلاق می‌شده که پوشیدنش در بیماران عروقی، به گردش جریان خون کمک می‌کرده؛ این پوشش، مثل جوراب های واریس، باعث رانده شدن خون در پا می شده و خستگی را کاهش می داد اما ظاهرا کارآیی و مأموریت اصلی آن فراموش شده و نقش جدیدی گرفته! شلوارهای ساپورت، برای اولین بار در سال 1392 در بین دختران ایرانی جا باز کرد و محبوبیت فراوانی هم یافت و در طرح و رنگ های متنوعی وارد بازار شد و خیلی سریع هم بین بیشتر بانوان جا باز کرد و بیشتر زنان هم از این نوع پوشش، تقلید کردند و کسی هم به صورت جدی، جلوی این نوع پوشش را نگرفت. متأسفانه در بین بیشتر ما ایرانی ها، تقلید و چشم و هم چشمی، خیلی سریع اتفاق می افته؛ یعنی در بیشتر مواقع، خیلی از ماها بدون مطالعه و به صورت کورکورانه و خیلی زود، تقلید می کنیم. آنهایی که از آن زمان، این ساپورت را انتخاب کرده اند، بیشتر به خاطر مدش بوده و اینکه از قافله عقب نمونن؛ اینا همونایی بودن و هستن که بنده مد و مدگرایی بودند و هستند؛ همونایی که هر ذلتی رو می پذیرند تا قواعد مد را رعایت کرده باشند. ساپورت هم مثل دامن یا جوراب نازک و خیلی موارد دیگر، پوششی هست که ذات زنانه دارد اما در بین مردان هم دیده شده! مثل دامن که برخی مردان اسکاتلندی هم دچارش هستند! مردان در برخی از کشورها از این ساپورته استفاده می کنند و مدل مردانه آن هم وجود دارد اما در همان کشورها هم استفاده کنندگان، در اقلیت هستند و در هر مکانی از آن استفاده نمی کنند. این نوع پوشش ها برای مردان آن قدر ضایع است که حتی در کشورهای غربی نیز به استثنای برخی افراد خاص! از جمله همجنس بازان یا در محافل خاصی، از این نوع پوشش ها توسط مردان استقبال نشده. ساپورت زنانه، برخلاف تصور اولیه، آن قدر که توسط زنان ایرانی استفاده می شود، در کشورهای غربی استفاده نمی شود! و این، نشانگر آن است که استفاده کنندگان از این نوع پوشش، در کنار سایر عوامل، عقده مدگرایی دارند و دچار کمبود و خلأ هستند. اصولا بیشتر ما ایرانیان، در برابر فرهنگ های اروپایی، متزلزل بوده و خودمان را می بازیم؛ از اول هم همینطور بوده؛ تاریخ صدساله ایران را اگر یک مروی بکنیم، می بینیم چشم هایمان همیشه به سوی فرهنگ اروپایی ها بوده؛ چندتا کلمه خارجی استفاده کردن و وارد کردن آن در مکالمات فارسی و پزشو دادن! در بین جمع، نوع لباس و طرز لباس پوشیدن و حتی شکل تفریح های ما و خیلی از سبک های زندگی ما ایرانی ها، همیشه تحت تأثیر سبک زندگی اروپایی ها بوده. اخیرا با یه گروه دوستانه ای با اتوبوس به مسافرت دوروزه ای می رفتیم؛ یه دم روباه از شیشه اتوبوس آویزون بود؛ شبیه دم های روباهی که تا اون موقع دیده بودم، نبود! کمی بزرگتر و درشتر بود؛ به راننده گفتم: این دم روباه چرا اینقدر درشته؟ با آب و تاب توضیح داد و گفت: آقا این خارجیه! گفتم: یعنی چی خارجیه؟ روباه، خارج و داخل نداره دیگه. گفتم: خب شاید نژادش اینجوریه. گفت: نه دم های روباه های خارجی اینجوریه؛ اصله! و درشته. من برای این موضوع و اینجور توضیح دادن راننده کلی خنده ام گرفت. می خوام بگم برای بیشتر ماها، خارج، خودشون، کالاهاشون، مدشون، حرف زدنشون، راه رفتنشون و در یک کلام، سبک زندگیشون حتی برنامه های تولیدیشون در تلویزیون خودشون که خواص! ما و بسیاری از هنرمندان و کارگردانان ما از اونا تقلید می کنن و برنامه های دقیقا با ظاهر و محتوای مشابه برنامه اونا می سازند که تعداد این برنامه ها زیاده و عنوان دوباره آن شاید جالب نباشد و یه تبلیغی یا تأئیدی هم باشد، قبله آماله. من دوست داشتم راجع به تعدادی از این برنامه های تقلیدی از اون ور آبی ها که در چندساله اخیر تعداشون بیشتر شده و همچنین راجع به تهیه کنندگان و کارگردانان و عوامل اجرایی آنها، به صورت مصداقی مطالبی بیان بشه اما طرح مصداقی و نام بردن آنها شاید زیاد خوش آیند نباشد و باعث اطاله مطالب هم بشود اما همه ما می دونیم و اصل این برنامه هارو هم از طریق تلویزیون اون ور و مشابه و تقلیدشده اش را هم در این ور که چه قدر تقلید سخیفانه ای بوده، دیده ایم و بعضا من دلم به حال این کارگردانان وطنی اینچنینی و حقارتی رو که پذیرفته اند و می پذیرند، می سوزه. من از برخی از هنرجویان هنرستانی که از زمان خدمت در هنرستان می شناختمشون، از برخی حضوری و از برخی دیگر در فضای مجازی، خودمونی و دوستانه پرسیدم که چرا اینجوری لباس می پوشن یا موهاشونو اینجوری آرایش می کنن؟ و آیا به نظرشون زیباتر دیده می شن؟ پاسخ های مختلفی شنیدم؛ عجیب بود پاسخ هایشان اما در یه جاهایی هم مشترک بود پاسخ هایشان؛ بیشترشون می گفتند: نه، ما می دونیم زیبا نیست و یا زیبا نمی شیم! اینجوری اما چون مد شده و دوستانمون اینجوری ظاهر می شن و اینجوری می گردند، ما هم اینجوری می زنیم موهامونو و اینجوری لباس می پوشیم؛ حتی می گفتند به حرفای خانواده هم زیاد توجهی نمی کنن؛ یعنی شخص می دونه زیبا نمی شه اما تحت هر شرایطی، از مد تبعیت می کنه! من با یه نفر از همینا بحثم جدی تر شد؛ من می گفتم: اینجوری زیباتر نمی شه چهره آدم و تو هم زیباتر نشده ای. ایشون می گفت: تو از کجا می دونی؟ دلیلت چیه و تعریفت چیه از زیبایی؟ گفتم: زیبایی تعریفش که سخته اما با این حال در زیبایی، یه پارامترهایی هست؛ یه هارمونی و درواقع یه توازن و تناسبی باید باشه بین اجزاء تا چیزی زیبا دیده بشه؛ یعنی نظم، خودش زیبایی به دنبال داره که این نظم و هارمونی در این نوع لباس پوشیدن ها، در این نوع مو زدن ها و در این نوع عدم ترکیب و انتخاب نامناسب رنگ ها که با هم هیچ هماهنگی ندارند و تکمیل کننده هم نیستند، دیده نمی شود. وقتی موها مثلا به این شکل، دفعتا و به یکمرتبه و نه تدریجی و بدون یه هارمونی و توازنی، کم می شه، این زیبایی به دنبال ندارد. البته بعضی ها هم اصلا به دنبال زیبایی نیستند و دنبال این هستند که هرطوری شده، از مد جاری، تبعیت کنن و جلب‌ توجه کنند. برخلاف تصور بعضی ها که این رفتارها را ناشی از اختلالات جنسی می دونن، باید گفت: در مورد جوان و نوجوان های به ظاهر سالم و بدون چنین اختلالاتی هم چنین وضعیت مشابهی دیده می شود. بدون مشکل جنسی، این گونه رفتارها به دلایل مختلفی، ازجمله: کسب هویت فردی و اجتماعی و پذیرش در جمع به خصوص در دوران نوجوانی، احساس حقارت و به دنبال آن هویت یابی، همرنگی با گروه همسال تحت هر شرایطی، یادگیری مشاهده‌ای و تأثیرات ماهواره، تأثیرات فضاهای مختلف مجازی، جلب توجه و خیلی از موارد دیگر بروز پیدا می‌کنند. برخی دیگر از این دوستان نوجوان و جوان هم دوست دارند بدون جوراب، کفش بپوشند یا نهایتا جوراب های بدون ساق پا را انتخاب می کنند. کسی نمی تواند با اطمینان بگوید پای بدون جوراب قشنگه؛ علاوه بر آن، پای بدون جوراب، حتما عرق می کند و بوی نامطبوعی که حاصل تماس مستقیم پا و کفش و عرق پا هست، ایجاد می شه که در بیشتر مواقع هم مشکلات پوستی و بیماری های قارچی به دنبالش هست و باید یا رطوبت گیر بذاری یا پودر مخصوص داخل کفش بریزی. طبق نظر برخی محققان، یکی از پیامدهای برهنه بودن پا، ابتلا به برخی عفونت های قارچی است. عدم جذب عرق، زمینه ماندگاری رطوبت را تشدید می کند و فضای مرطوب و نمدار، محل مناسبی را برای فعالیت و ازدیاد باکتری ها و قارچ ها فراهم می کند. یه مورد دیگر در مورد همین طیف پسرا، آویختن مدال هایی هستش که در انواع مختلفش به گردن می آویزند و اندازه زنجیر را هم طوری تنظیم و کوچیک می کنن که مداله بیاد بالا و دیده بشه. این روزها پسرانی با مدال ها و زنجیرهای متنوع نازک و کلفت از جنس طلا در مدل ها و شکل های مختلف، زیاد می بینیم. چند روز پیش در اتوبوس، یه جوونی رو دیدم که مدال استخوان به گردنش آویخته بود! با بند چرمی؛ از همینا که سرخپوست های بومی و بدوی به گردن می آویزند و ما این مدلی رو بیشتر در فیلم ها دیده ایم. ایشون از اول مسیر تا انتهای مسیر فقط با گوشیش بازی کرد. یه مورد هم که بیشتر دیده ام و حتما که شماها هم دیده اید، اینه که برخی از پسرا ناخن هایشان را مثل خانم ها، بلند می کنن! این هم باز یه چیزیه که ذات زنانه داره و زنانه هست تا مردانه. البته دوجوره این بلند کردن ناخن؛ یه شکلش اینه که ناخن یه انگشت و معمولا ناخن انگشت کوچیک رو بلند می کنن که این مورد، نه تنها در بین نوجوان ها و جوان ها بلکه در بین میانسال ها و پیرمردها هم دیده می شود!  و نوع دیگه اش اینه که ناخن های تمام انگشتان را بلند می کنند! که بیشتر در نوجوان ها دیده می شود. من خیلی وقت پیش، یه مورد استثنایی را شاهد بودم که مرد تمام ناخن هایش را لاک سفید زده بود! بعضی ها هم دستبد می ندازن؛ بازار دستنبد، این روزها خیلی داغ شده؛ فروش انواع دستبند فلزی، مهره ای، چرمی و... ساده یا همراه با نوشته های مختلف، بالا گرفته؛ طوری که دستبند مردانه، واسه خودش یه صنعتی شده! و تنوع بیشتری هم پیدا کرده. باید از این دوستان پرسید: دستبند انداختن، کاربردش چیه واقعا؟ خب یه زمانی بود مثلا سلسله‌هایی از فرعونیان مصر، یک دستبند چرمی را به عنوان نماد سلطنت به دست می کردند یا در یونان باستان و رم نیز دستبندهای چرمی توسط سربازان مورد استفاده قرار می‌گرفت و نشانه ای از وفاداری و رتبه سرباز بود و یا گلادیاتور معروف اسپارتاکوس یک دستبند ساده قهوه‌ای به دور مچ دست راست خود می بست برای نشون دادن قدرتش! اما الآن واقعا چه ضرورتی داره دستبند بستن؟ در برنامه زنده سیما هم بارها دیده شده و من خودم بارها دیده ام که یه آدم موجهی که سال ها بین مردم محبوب بوده و از احترام و شخصیت بالایی هم برخوردار بوده، اومده یه برنامه زنده ای درحالی که دستبند دستش انداخته. از یکی از همین دوستان مدال به گردن می پرسم: حالا چرا مدال صلیبی انداخته ای؟ تو مسیحی هستی؟ می گه: نه بابا همینجوری انداخته ام! موضوع دیگری که می خوام راجع بهش حرف بزنم، اینه که من اخیرا دیدم در شهر مشهد در صحن جمهوری اسلامی حرم رضوی، برای راحتی زائران، یه تعداد قفسه های شیشه ای برای کفش زائران تعبیه کرده اند و کلیدشو گذاشتن روش که ابتکار خیلی خوبیه و راحتی زائران را به دنبال داره اما چیز عجیبی که در این وسط دیده می شه، اینه که برخی از زائران، قفسه رو می بندند و کلید را به عنوان تبرک! با خودشون می برن؛ یعنی یه قفسه کفش، برای چندین ماه یا برای همیشه معطل می مونه تا این زائر محترم! مشکلدار، از این کلید به خیال خودش، معجزه گر! نفع ها ببرد و متبرک بشود و سر و سامان بگیرد و گره هایش وا بشود!! از خادمان که سؤال کردم، می گفتن: برخی زائرها کلید را با خودشون می برند به نیت اینکه وقتی گره و قفل زندگیشون باز شد، این کلیدو برگردونن و بذارن سرجاش؛ مثل یه معامله! که این هم یکی از مواردی بود که در کنار همه اون واردشدن های متعدد به دین دیدم و متأسف شدم. یادمه مشابه همین موضوع در کنار کعبه در مکه و در مدینه و در جاهایی که به نوعی تقدس دارند، اتفاق می افتاد؛ بعضی از مسافران عازم به این امکنه موقع برگشتن، می خوان یه چیز کوچیکی رو ولو خرده سیمانی، تکه سنگی، برش پارچه ای یا یه قسمتی از پرده کعبه رو ولو یه نخ نازکی باشد، بکنن و با خودشون ببرن. یه مورد دیگر هم در مورد برخی زائران دیدم و اون اینکه در وقت نماز در صحن نزدیک به ضریح که درارو می بندن و همه مشغول نماز جماعت می شن، یه عده همینجوری دم در، وامی ایستن و منتظر می مون و یا دایم در حال حرکت در میان صفوف نمازگزاران هستن بدون اینکه در نماز جماعت شرکت کنن! و وقتی بلافاصله بعد از نماز، درهای مشرف به ضریح وامی شه، از میان نمازگزاران هجوم می برن به طرف ضریح! یعنی شخص، نماز را که واجبه، به جا نمی آره و اهمیتی بهش نمی ده یا موکول می کنه برای وقت دیگه اما منتظر و مشتاق! زیارت و لمس ضریح است که یک عمل مستحبی است؛ این همان دوست داشتن بدون معرفت است. یه چیزی که می خوام راجع بهش بحث کنم، موضوع سلفی هایی هست که مردم، هم عوام و هم خواص دچارش شده اند؛ بدجوری هم دچارش شده اند؛ به صورت حاد و مزمن؛ یعنی در یه سالن نمایش هم که می خوای بشینی یه نمایشی تماشا بکنی، می بینی یه عده کثیری هستند که هی گوشی هاشونو بالا می برند و عکس می ندازن و فیلم می گیرند؛ در سالن ها، در برنامه های مختلف و کنسرت های موسیقی هم وضع به همین صورته؛ تا یه مسؤولی می خواد بیاد یه جایی، سلفی ها شروع می شه. یادمه در زمان استاندار سابق و در حین بازدید از یه کمپ ترک اعتیاد یه آقایی دنبال یه عکاس خبری راه افتاده بود و هی اصرار می کرد و بهش می گفت: من می رم با استاندار خوش و بش می کنم؛ تو هم سریع عکس منو بنداز و خلاصه به هدفش هم رسید و چه کیف و ذوقی هم می کرد. این عکس انداختن ها هم شکل های مختلف، متعدد، متنوع و انواع و اقسامی دارد واسه خودش؛ عکس با مسؤولان و رئیس رؤسا، عکس با حیوانات وحشی و اهلی، عکس در جاهای خطرناک، عکس با سلبریتی ها یا همون ستاره ها، مثل: خوانندگان و ورزشکاران و قهرمانان، عکس سلفی بعد از کشف حجاب! که اخیرا بین برخی بانوان ستاره تازه به دوران رسیده و عقده ای، شاهدش بودیم و خیلی انواع دیگه... در یه شهری جلوی یه صافکاری، یه ماشین مدل بالای تصادفی گذاشته بودند؛ یه آقای میانسالی هم با یه ژستی و در حالی که یه دستشو گذاشته بود روی ماشین تصادفی، از دوستش می خواست عکس بندازه ازش تا به دوستاش بفرسته و وانمود کنه که این ماشین مدل بالا، مال ایشون بوده! و تصادف کرده. در سال 1375 در تهران از نوزدهم تا 22 آذرماه یه هم اندیشی گذاشته بودن با عنوان: هم اندیشی اخلاق مطبوعاتی روزنامه نگار مسلمان که بنده هم اونجا شرکت کرده بودم؛ یکی از سخنرانان، پروفسور حمید مولانا بود؛ بعد از اتمام مراسم، خیلی از دوستان، رفتن و با ایشون عکس انداختن؛ اون موقع به نظرم فضای مجازی و اینجور چیزا نبود و موبایل شاید دو سه سالی بود وارد ایران شده بود اما با این حال، تقریبا همه دوربین داشتند و بازار عکس انداختن ها اون موقع هم داغ بود؛ خیلی از دوستان به صورت گروهی و بیشتر به صورت دونفره با پروفسور حمید مولانا عکس انداختند. من علاقه ای به این نداشتم؛ حتی گروهی هم عکس ننداختم. یکی از دوستان می گفت: تو حتما ایشون رو و جایگاهشو نمی شناسی که باهاش عکس ننداختی. گفتم: اتفاقا خوب می شناسم اما به نظرم، عکس انداختن من با ایشون هیچ معنایی نداره؛ من از صحبت هایش استفاده کردم و یادداشت هایی هم برای خودم برداشتم و دیگه نیازی نیست خودمو بچسبونم به ایشون. خیلی از همکاران و دوستان، در فرصت هایی که برای همه ممکنه پیش بیاد، با وزیر و استاندار و رئیس و رؤسا و... عکس می ندازن و چه بسا گاهی با این کارشون، اونارو معذب هم می کنن؛ بعدش هم که معلومه؛ در پروفایلشون و در فضاهای مجازی مختلف می ذارن و به اینو اون نشون می دن و پز! می دن. تصاویرو که در فضاهای مجازی می ذارن، یه عده هم تشویق می کنند! و دنبالشو می گیرند و اینا هم حسابی کیف می کنن و لذت می برند! البته خب بدیهیه که عکس افتادن در یه موقعیتی به صورت تصادفی، فرق اساسی دارد با تلاش کردن و هماهنگی کردن برای افتادن عکس در اون موقعیت و هیچ کس مخالف عکس داشتن در موقعیت های مختلف و با مسؤولان ارشد نیست. کنار کسی دیده شدن یا با یک شخص مهمی عکس داشتن مزیت محسوب نمی شود. در یکی از برنامه های سخنرانی و دیدار جمعی با رهبری، با یکی از هماهنگ کننده های ورودی که توسط یه نفر از دوستان معرفی شده بودم، صحبت کردم و ازش خواستم یه لطفی بکنه و اگه می شه منم برم اون جلو بشینم. حرف جالبی زد؛ گفت: اون جلو که هیچ، کنار رهبری هم که بشینی، امتیازی محسوب نمی شه برات؛ خیلی ها بوده اند که تا همین اواخر، در کنار رهبری نشسته بودند و با معظم له عکس و فیلم هم داشتند اما الآنه در زندان اوین هستند. عکس گرفتن های سلفی با اینو اون در انواع مختلفش، به سواد و مقام و... هم ربطی نداره؛ به رشد فکری مربوطه؛ چراکه ما در نمایندگان مجلس هم همین سلفی رو دیدیم که یه تعداد نماینده! مردم با اون مقام زن اتحادیه اروپا عکس انداختند تا آنجایی که بازتاب جهانی هم پیدا کرد. جای بسی تأسف بود و است که ما چنین نمایندگانی داریم. وقتی برای اولین بار، چنین گزارشی را و چنین تصویری را دیدم، شخصا به شدت متأسف شدم. اگر خواص ما اینها باشند با چنین فکر سخیف و کوتاهی، وای به حال عموم مردم و مردم عادی. یه نماینده مجلس سطح فکرش اینه! اون وقت به مردم عادی ایراد می گیریم که چرا در موقعیت های مختلف، عکس سلفی می گیرید؟! انگار برخی از ماها یک عقده نهفته عکس گرفتن با دیگران را داریم. کاش روانشناسان، برای این قضیه سلفی که در هر طبقه ای و در هر جایگاهی هم دیده می شود و فراگیر شده، یک درمان و علاجی سریع و قطعی بیابند. سلفی در فاجعه آتش سوزی پلاسکو در تهران را هم که همه مان دیدیم و یادمونه که دیگر نیازی به هیچ توضیحی ندارد و همه چیز در آن کاملا گویا است؛ یعنی اونجا جان و مال مردم داشت می سوخت و منِ شهروند داشتم برای خودم عکس می گرفتم!! که همه این عادات را اسمش را فقط می توان اختلال روانی گذاشت. وقتی معیارهای ارزشگذاری افراد در جامعه، با عکس و با موقعیت شخص در آن عکس بوده باشد و سنجیده شود، خب معلوم است که یه تعداد اشخاص، به طرف عکس گرفتن های اینجوری می رن. عکس های زیادی از انواع سلفی‌ها از بلندترین ساختمان‌ها، ارتفاعات و خطرناک‌ترین مکان‌ها ثبت شده‌اند و ثبت اینجور عکس ها هنوز هم ادامه دارد و در بعضی موارد هم این نوع سلفی ها، به قیمت از دست دادن جان طرف تمام شده. عکس با جسد سوخته، عکس دانشجویان پزشکی فلان شهر با جسد تشریحی، عکس با وحشی‌ترین و سمی‌ترین حیوانات که بعضا از دست دادن جان را به همراه داشته، از انواع این نوع سلفی ها بوده است و متأسفانه مرگ، نتیجه کار تعدادی از این افراد بوده. در یه جاده ای، شاهد سوختن راننده و چهار سرنشین بودم که البته دیر رسیدم سر صحنه؛ بیشتر مردم، به جای کمک کردن، داشتن با موبایل، فیلم و عکس می گرفتن و برخی دیگر هم داشتن سلفی می گرفتن. به یکی، دو نفر از نیروهای امدادی و پلیسی گفتم: چرا به اینا اجازه می دین عکسو فیلم بگیرن؟ می گفتند: می بینی که یکی دوتا نیستن که؛ با این کاراشون نمی ذارن ما درست و به موقع کارمونو انجام بدیم و ما عاجزیم. طرف یه گروه می زنه یا یه کانال می زنه در فضای مجازی؛ عکس خودشو هم در پروفایل گروه یا کانال می ذاره و اینم عجیبه؛ یعنی یه گروه فرهنگی یا هنریه یا مثلا یه گروه اقتصادیه عکس خودشو گذاشته!! البته این فرق اساسی دارد با کانال هایی که از سوی صاحبنظران و اندیشمندان و یا صاحبان کرسی استادی و امثال آن اداره می شن و خب تصویرشون هم در پروفایل هست و اتقاقا برای شناسایی باید باشه. بعضا هم می بینی در همین گروه ها یا کانال ها، شخص، پشت سر هم عکس خودشو در موقعیت های مختلف، در گروه یا کانال می ذاره؛ اسم اینو به جز خودشیفتگی چیز دیگه نمی شه گذاشت. رل بازی کردن و رفتارهای نمایشی بسیاری از ما ایرانیان هم شنیدنیه؛ به خصوص در سیستم بیمار اداری. در یکی از جلسات اداری، اولین بارم بود شرکت می کردم؛ از قبل، مطالبی را مطالعه و آماده کرده بودم و اونجا هم ارائه کردم؛ جلسه که تموم شد، یه مسؤول ارشدی وقتی توی حیاط داشت سوار ماشینش می شد تا بره، منو دید و صدایم زد؛ گفت: عالی بود حرف هایت؛ پیشنهادها و راهکارهایت؛ معلومه خیلی وقت گذاشته ای و انرژی مصرف کرده ای اما طوری رفتار می کنی که انگار مسؤول و پاسخگوی این معظل در کل استان و بلکه در کل کشور، شمایید! و به نظر می رسد دغدغه تان بیشتر از آنچه که باید باشد، هست. اون گفت: زیاد جدی نگیر و خودتو به زحمت ننداز؛ هدف از این جلسات و خیلی جلسات دیگر، بیشتر اینه که گفته بشه جلسه ای تشکیل شد! و یه صورتجلسه ای، گزارشی، عکسی و فیلمی هم به مرکز ارسال بشه و زیاد به خروجی و نتیجه اهمیتی داده نمی شود! پدرم مدیر مدرسه بود؛ یادمه مدرسه پدرم که رفته بودم، یه عده مهمون از اداره اومده بود؛ آب مدرسه، قطع بود؛ پدرم به آبدارچی دستور داد میوه هارو از یخچال بردارد؛ بشوید و برای مهمان ها بیاورد. من تا آبدارخونه، دنبال آبدارچی رفتم؛ آبدارچی، میوه های نشسته را از داخل یخچال درآورد؛ خیلی قشنگ، داخل یه ظرف شیشه ای چید؛ لیوان آب مونده روی میز چوبی آبدارخونه رو برداشت و ریخت وسط کف دستش و پاشید روی میوه ها! من اعتراض کردم و گفتم: این چه کاریه تو انجام می دی؟ میوه هارو چرا نمی شویی؟ گفت: آب مدرسه قطعه و وقتی قطرات آب، اینجوری روی میوه ها باشه و دیده بشه، مهمونا تصور می کنن میوه هارو شسته ایم! من از اون موقع، فهمیدم بسیاری از کارهای بیشتر ما در یک سیستم بیمار اداری، رل بازی کردنه؛ یعنی در بیشتر مواقع، اگر مثلا ده درصد کارها خالص باشند، 90 درصدشون هم رل بازی کردنه. یه مطلبی هم در مورد نماز عرض کنم؛ من اخیرا دیدم و خودم شاهدش بودم که قطارهای مسافربری برای سوار کردن مسافر در ایستگاه ها، کش می دن و طوری تنظیم شده زمان ها که فرصت ایجاد می شه و مشکلی هم پیش نمی آد اما در مورد نماز و زمان نماز، به نظر می رسد بیشتر رفع تکلیف است؛ چراکه طوری عمل می شود که همراه با اضطرابه؛ یه سوت قطار کشیده می شه، چندین بار با بلندگو گفته می شه اونم با وضع نابسامان سرویس های مثلا! بهداشتی. بعدش هم که برخی درارو سریع می بندند؛ یعنی توی مسافر مثلا سالن 3 هستی می آن در سالن 3 رو می بندند 4 را هم  5 را هم 6 را هم و 7 را هم و تو مجبوری با راهنمایی! و اطلاع مسؤولان قطار! مثلا از در سالن 8 وارد قطار بشی و تا سالن و واگن سوم که کوپه ات اونجاست، در یه باریکه ای هی بری جلو هی رو به رو بشی با سایر مسافران هی ببخشید ببخشید بگی تا به کوپه ات برسی. در زمان نماز هم که در هر کوپه از سی چهل نفر مسافر مثلا 5 شش نفر برای نماز پیدا می شن. یه چیزی هم که در مورد همین موضوع نماز در مسافرت ها حال من یکی رو خراب می کنه اینه که می ری نمازخونه راه آهن یا فرودگاه نماز بخونی، می بینی یه عده اون ور خوابیده اند و کیف و ساک و کفشاشون هم بالای سرشونه و بوی جوراب همه جا پیچیده خب برای این باید یه فکری بکنن. با این کفش بردن داخل مسجد یا نمازخونه هم به شدت مخالفم؛ یعنی طرف با کفش می ره دستشویی بعد کفشاشو می آره داخل نمازخونه! این همه هزینه بعضا برای زیباسازی فضای داخل نمازخونه ها می شه آیا در کنار آن، نمی شه یه نفر گذاشت در ورودی نمازخونه یا قفسه کلیدداری تعبیه کرد؟ یه چیز جالبی هم در سال اخیر اتفاق افتاد که جا داره اینجا تعریف کنم؛ برای شرکت در جلسه آزمون دکتری که حاضر شده بودم، چون زودتر رسیده بودم، برای همین فرصت کافی داشتم توی سالن بگردم و با این و اون خوش و بشی داشته باشم. دوروبرمو که خوب نگاه کردم، متوجه یه چیز جالبی شدم؛ بسیاری از اونایی که سال ها در استان بهشون دکتر دکتر می گفتن و می گفتیم و در جلسات مختلف استانی با عنوان دکتر دعوت می شدن و می بردنشون اون بالا می نشوندن و اظهارنظر می کردن و نظراتشون و داوری هاشون صائب به نظر می اومد و مورد توجه و استناد قرار می گرفت، دیدم اومدن اونجا تازه برای آزمون مقطع دکتری!! راجع به فرهنگ رانندگی ما ایرانی ها هم اونقده گفته شده که دیگه موضوع خیلی تکراری و لوث شده اما باز هم جا داره گفته بشه؛ باید اذعان کرد که رانندگی ما ایرانی ها خیلی اسفباره و هنجارشکنی های متعدد و مشترک و متداولی هم صورت می گیرد که همه مان می دونیم و احتمالا مرتکبش هم شده ایم؛ از استفاده بی مورد و ممتد از بوق و خوش و بش کردن با استفاده از بوق گرفته تا رعایت نکردن حقوق عابران، بلند کردن صدای سیستم صوتی ماشین و درگیری های فیزیکی بعد از تصادف که منجر به تشکیل پرونده در دادگاه ها می شود، نمونه هایی از این ناهنجاری ها هست. نگاه صرف جنسیتی به زنان هم یک مسأله ای هست که ماها بیشترمون درگیر اون هستیم و من مایل هستم راجع به این موضوع، حرفایی رو به اشتراک بذارم. بعضی از ما مردا وقتی با زنی رو به رو می شیم، نگاه آلوده ای داریم و چه بسا اندام وی را برانداز می کنیم؛ زن ها هم اینو می فهمن در بیشتر مواقع و این برای یک زن، تحقیرآمیزه و شخصیت یک زن را به شدت و در حد یک کالا و ابزار پایین می آره. یک مرتبه حادتر از این هم اینه که برخی متلک پرانی هم می کنن. یه تصور غلط هم که بیشتر مردا دچارش می شن اینه که وقتی می بینن یه زنی کمی به ظاهرش رسیده و لباس زیبایی به تن کرده، به دیده دیگری به وی می نگرند. ما مردا از این نکته غافل نشیم که بیشتر خانم ها معمولا حس بسیار قوی در فهمیدن نوع نگاه مردان دارند. یه عادت و یا بهتره بگیم یه بیماری بد و زننده ای هم که تقریبا در بین بعضی ها فراگیر شده و مسری شده اینه که یه تعداد حالا فرق نمی کند از چه طبقه و طیفی و سنی بوده باشند، می شینن یا می ایستن یه جایی در بیرون؛ بعضی از همین مغازه دارها و دستفروش ها و سیگار فروشی ها و یا یه تعدادی که اصلا شغلی و هدفی هم ندارند و یه جای ثابتی رو در بیرون برای خودشون انتخاب کرده اند که هر روز هم اونجا وامی ایستند و هرکسی که می آد، ایشونو در نهایت دقت! از رو به رو و از انتهای پاشنه کفش تا انتهای سر و هرکسی که می ره اونو از پشت وارسی می کنن و چشمشون هم قطع نمی شه و تا اون دوردورا که چشمشون کار می کنه چشم برنمی دارند و رصد می کنند؛ مگه اینکه سوژه دیگر و جدیدی بیاد و این کار هر روزه آنهاست که تکرار می شه. اصولا در بیشتر ما ایرانیان، خیره شدن و زوم کردن در شخص و چهره شخص چه عمدا چه سهوا چه با هدف چه بی هدف چه دفعتا چه تدریجی چه با شهوت چه همینجوری عادی و چشم چرانی جزو عاداتمونه؛ رفتاری که در خارج از کشور یا نمی بینیم یا کمتر می بینیم. همه صاحبنظران و عقل سالم بشری فارغ از حتی هرگونه دینی اذعان دارند و بر این باورند که تا زمانی که ما مردا نگاهی سالم به زنان داشته باشیم، ارزش و شخصیتمان نزدشان محفوظ و بسیار بالاتر خواهد بود اما بعضی مردا طور دیگری فکر می کنن و عمل می کنن؛ در اداره می بینی کارمند مرد رفته یه ساعت همینجوری با یه زن همکار صحبت و وراجی می کنه کار خاصی هم نداره فقط داره به قول خودش مثل یه خواهر برادر! باهم درد دل می کنن. در جلسه امتحان در دانشگاه پیام نور بودم که وسط امتحان رعد و برق شدیدی شد و صدای مهیبی اومد؛ پشت سرش، به شدت باران اومد؛ خیلی عجیب، غیرمنتظره و استثنایی بود؛ بعدش هم تبدیل به تگرگ شد و بعد برف بارید. عجیب بود؛ حال هوا به یکباره دگرگون شد؛ طوری که در نظم جلسه آزمون هم تأثیر گذاشت؛ آب از سقف چکه کرد؛ وضعیت خیلی خراب شد؛ اونایی که در دانشگاه پیام نور درس خونده اند یا می خونن، می دونن پیام نور امتحانش خیلی جدیه؛ مثل کنکوره؛ یعنی هردفعه که می خوای بری سر جلسه امتحان، انگار کنکور می خوای بدی! بسیاری از دانشجویان با اینکه صندلی ها شماره گذاری می شه، به ناچار جاشونو عوض کردن و منم که ورقه ام خیس شده بود، چون پاسخنامه های ورقه های پیام نور با مداد پرش می کنن و بدون دخالت شخص و با نرم افزار تصحیح می شن، عصبی و نگران شدم. حرفم روی یه چیز دیگه است؛ با این مقدمه می خوام مطلبی رو عرض کنم؛ وقتی بیرون اومدم دیدم همه جا سیل اومده و زیرگذرها پر از آب شده باورش سخت بود اصلا جایی برای رفتن به منزل نبود تنها راه چاره سوار شدن به تاکسی بود حاضر بودم چند برابر روزهای عادی پول ماشین بدم تا منو به منزل یا تا یه جایی برسونه؛ همه اون تاکسی هایی که تا دیروزش برای یه مسافر بوق می زدند؛ شیشه پایین می کشیدن، اون روز شیشه هاشون بالا بود و با یه ژستی، رانندگی می کردن. کسی از تاکسی ها گوشش بدهکار نبود؛ اصلا انگار نمی دیدن و نمی شنیدن! رقم پول رو هم که عنوان می کردم سوارم نمی کردن و این درحالی بود که بسیاری از همکلاسی های خانم را تاکسی ها سوار کردند؛ در چنین وضعیتی برای بیشتر خانم ها دو، سه تا تاکسی باهم نگه می داشتند! می خوام بگم در ایران وقتی خانمی منتظر تاکسی می شه، معمولا چندتا تاکسی و ماشین سواری شخصی مسافرکشی جلوش ترمز می کنن. اونایی که یه سری به خارج از کشور زده اند، می دونن که چنین چیزی را فقط در ایران خودمون می شه دید که راننده تاکسی، بین زن و مرد فرق اینجوری قائل بشه. برخورد ناشایست با مشتری در فروشگاه ها هم یکی دیگر از مواردی است که بیشتر ماها درگیرش هستیم؛ تقلب، کم فروشی، عدم رعایت ادب و خیلی موارد دیگر که از سوی بسیاری از فروشنده ها معمولا می بینیم و تمامی هم ندارد، از مواردی است که غالبا دچارش هستیم. وارد بیشتر مغازه ها که می شوی، اولین چیزی که معمولا جلب توجه می کند، عباراتی مانند "جنس فروخته شده، به هیچ وجه پس گرفته نمی شود." یا " جنس فروخته شده، تعویض نمی شود." است که به نظرم این، اولین بی احترامی و توهین به مشتری محسوب می شود و کمتر می بینیم نوشته باشند: "حق با مشتری است." و دیگر اینکه در بیشتر مواقع، صداقت در فروش هم وجود ندارد؛ به این معنی که هیچ برچسب قیمتی روی کالاها زده نمی شود و فروشنده، با توجه به سر و وضع مشتری و بعد از صحبت اولیه و با توجه به میل خریدار و تشخیص فروشنده، قیمت را تعیین و اعلام می کند. یه چیز دیگه ای هم هست و اون اینکه در اینجا وقتی وارد مغازه ای می شی و چندتا چیزو می خوای از قفسه بیارن پایین و بعد پسند نمی کنی بخری، فروشنده اخم می کند و تو خودت هم در این فضا یه جوری می شی و شاید هم مجبور بشی یه چیزی ولو کوچیک و ارزون بخری تا فروشنده یه وقت ناراحت و دلخور نشه! به خصوص در مواردی که فروشنده آشنا هم بوده باشد. در کشورهای دیگه اینجوری نیست؛ چند سال قبل در شهر دبی وارد یه مغازه ای شدیم؛ دنبال یه پیراهنی بودم؛ پیراهن های زیادی رو از قفسه ها پایین آوردن؛ من هیچکدوم رو پسند نکردم اما ناراحت و نگران از این بودم که حتما خیلی بد خواهد شد اگر خریدی نداشته باشم؛ به خصوص اینکه پیراهن ها باز شده بودند و شکل خاص تاشدنشون به هم خورده بود و کارکنان اون فروشگاه قطعا به زحمت می افتادن تا دوباره اونارو درست کنن. با ذهنیتی که از مغازه های ایران داشتم، فکر می کردم چون این همه لباس ریختن روی میز و اینکه در آخرسر من نمی خوام خرید کنم، حتما فروشنده دلخور خواهد شد. به خودم جرأت دادم عذرخواهی کردم و در حال ترک فروشگاه بودم؛ منتظر بودم ببینم فروشنده چه خواهد گفت؟ آماده هرگونه حرفی بودم؛ وقتی داشتم فروشگاه را ترک می کردم، یه آقای خوش تیپی اومد دنبالم و مثل یه مهمانی که منزل میزبان را ترک می کند و بدرقه اش می کنن، با من خداحافظی کرد! و گفت: مجموعه فروشگاه شرمنده هستند که نتونستند کالای مورد نظر منو داشته باشند و امیدوارند در سفرها و مراجعات بعدی جبران کنند. این برخورد برای من خیلی جالب بود و این برخوردها به جذب توریست هم کمک می کند. من شاهد بودم در ایران خودمون برای یه مسیر کوتاه سه هزارتومنی، راننده تاکسی به یه شخص اهل باکو پیشنهاد 20 هزار تومن می داد و می خواست سوارش کنه که من اعتراض کردم که چرا اینکارو می کنه؟! گفت: به تو ربطی نداره! اینا پولدارند! و ارزش پول ما پایینه و خودشون راضی اند و اینجوری توجیه کرد. مورد دیگه که دوست دارم مطرح کنم، عدم صراحت بیان و عدم استقبال از فرهنگ رک گویی است؛ می خوای رک گو باشی، همه از دورو برت پراکنده می شن. دوست، همکار، آشنا و فامیل می آد می گه ضامن می شی من وام بردارم؟ بهش می گی: نه؛ برای همیشه یا مدت مدیدی باهات قهر می کنه یا روابطش کمرنگتر می شه. اخیرا یه همکاری اومد و درخواست کرد ضمانتشو به عهده بگیرم وام برداره؛ محترمانه گفتم: نمی تونم و دلایلی هم آوردم؛ اتفاقا ایشون از اون همکارایی بود که قبلا براش ضامن شده بودم و خیلی کمک های دیگری هم کرده بودم؛ در جواب من گفت: فلانی تو هم فایده ای نداری!! بحث بعدی من جا نیفتادن فرهنگ انتقاده؛ هیچکس خودش را نباید مبرا از خطا و گناه بداند ضمن اینکه منتقد دشمن نیست و نباید در برابر آن جبهه گیری کرد. من اخیرا رفتم برای مدیر یه سازمانی حرفایی گفتم و از سر دلسوزی گفتم که فلان کارات صحیح نیست و انتقادهایی کردم؛ ناراحت شده بود و در چندین محفل خصوصی و عمومی گفته بود که یه کارمند ساده می آد آدمو نصیحت می کنه!! عجیبه که یه آدم اونم یه آدم زمینی بدون اتصال به اون بالا، خودش را بی نیاز از نقد و نصیحت بدونه که این اول سقوطه. مورد دیگه که اخیرا در یکی از جلسات شاهدش بودم این بود که در اون جلسه رییس جلسه به یه آقایی که یکی از مدیران یه مجموعه ای هم بود و هنوز هم هست و اتفاقا روحانی و معمم هم هست، پیشنهاد داد برای شروع جلسه، قرآن را ایشون تلاوت نماید که ایشون به یکباره برآشفت و دلخور شد و گفت: من قاری نیستم؛ من به عنوان مدیر در این جلسه حاضر شده ام! خب من نمی گم ایشون حتما باید قبول می کرد اما اینجوری برافروختن و ناراحت شدن با بیان اینکه من قاری نیستم طوری که انگار قاری بودن، دون شأن یک مدیر هست و یا با مدیریت منافات دارد، خوب و پسندیده نبوده. موضوع دیگری که می خوام اشاره کنم، فرهنگ وارداتی ولنتاین است. در چندساله اخیر، برخی از نوجوانان و جوانان ایرانی و البته اخیرا میانسالان و پیرمردان و پیرزنان هم به این جمع ولنتاینی ها پیوسته اند. روز ۱۴ فوریه را که معمولا 25 ام ماه بهمن است، با عنوان ولنتاین که مربوط به ما و فرهنگ ما نیست و معرف یک سبک زندگی غربی است، ‌جشن می‌گیرند و ابراز عشق می کنند! عشق، حالت بد و مذمومی نیست و همه انسان های عاقل این موضوع را می دانند و جزو بدیهیات است و نیاز به بررسی فلسفی آن نیست و در فرهنگ خودمان از خیلی وقت پیش و شاید قبل از اروپاییان، به مفهوم واقعی آن به کرار پرداخت شده است و با اندک تأملی در آثار شاعران و نویسندگان هم می شود به راحتی به این نتیجه رسید. با یک جستجوی ساده کلمه عشق در اشعار و نوشته های ایران زمین در طول تاریخ، در کتاب های یک کتابخانه مجهز یا به روش جستجو در اینترنت در متون فارسی، با حجم بالایی از این کلمه و مشتقات آن مواجه خواهیم شد که نشانگر اهمیت آن است؛ پس ما ایرانی ها با اصل عشق و عاشقی و عاشق و معشوق، مشکلی نداریم. در تعریف ولنتاین، مطالب زیادی نوشته شده اما تاریخچه کامل و دقیق آن در دست نیست و آنچه از پیشینه این روز می‌دانیم، با افسانه درآمیخته‌است. روز والنتاین، در فرهنگ مسیحی سده های میانه و سپس فرهنگ مدرن غربی، روز ابراز عشق است. سابقه تاریخی روز والنتاین به جشنی که به افتخار قدیس والنتاین در کلیساهای کاتولیک برگزار می‌شد، باز می‌گردد و درواقع، روز ولنتاین برگرفته از سنن روم باستان و مسیحیت می باشد. سایت های ضد فرهنگ های اصیل بومی و شبکه های ماهواره ای هم، هرسال روی این قضیه با آب و تاب پرداخت می کنند اما پشت سر این تعریف ها و تبلیغ ها چه چیزی نهفته است؟ رسانه های غربی می گویند: والنتاین روزی است که مردم از پیر و جوان و زن و مرد به هم هدیه می‌دهند و به یاد هم می‌آورند که چه قدر دوست داشتن یکدیگر خوب و اساسی و حیات‌بخش است و البته برخی از همین مردم دنیای غرب بعضا از کنار همنوع خود آنجایی که باید کمک کنند، به راحتی رد می شوند و در مقابل درخواست کوچک یک شهروند نیازمند به کمک مادی یا معنوی، کلمه همیشگی متأسفم را بر زبان جاری می سازند اما از آن طرف هم صحبت از عشق می کنند! شبکه های ماهواره ای می گویند در روز ولنتاین در خارج از ایران در کشورهای غربی و اروپایی، بیان عشق، به هر شکلی در همه جا آزاد و پذیرفته است و همه جا زوج‌هایی را می‌بینید که عشق و عاطفه‌شان، خیابان‌های شهر را زیباتر می‌کند! و البته اشاره نمی کنند به اینکه معمولا اینها هیچ ارتباط قانونی با همدیگر ندارند و در نهایت هم به رابطه دیگری منجر می شود که قربانی آن نیز مثل همیشه معمولا جنس زن است. این شبکه ها بعد از توضیح وضعیت خودشون و پس از تشریح وضعیت خیابان های اروپا در روز عشق ورزی، وضعیت ما ایرانی ها را هم توضیح می دهند و نقد می کنند و می گویند در ایران نمود بیرونی عشق از سوی قانون و حکومت و شرع و دین ممنوع است و از سوی بخش‌های سنتی جامعه هم چندان پذیرفته نیست اما با این‌حال، جامعه جوان ایرانی سال‌هاست که ولنتاین و روز عشق را پذیرفته اند. در این روز همه آنهایی که عاشق هستند! خرید ولنتاینی می‌کنند و به فروشگاه‌های شهر سر می‌زنند؛ قلب‌های سرخ و صورتی بزرگ و کوچک و شکلات‌های عاشقانه خرید می کنند و هدیه می‌دهند و نشان می‌دهند که این ممنوعیت را زیاد دوست نمی‌دارند. در این روز فرصت خوبی هم دست فروشگاه ها می افتد و علنا مثل روزها و مناسبت های دیگر مانند روز مادر یا روز پدر به تبلیغ جنس خود و اینکه تخفیف می دن می پردازند. بحثی که اینجا مطرح است این است که چرا ما ایرانی ها در بیشتر مواقع با کمال میل این فرهنگ ها را پذیرا هستیم؟! آیا خودمان جایگزینی برای آن نداریم؟ آیا خلأی فرهنگی و کمبود فرهنگی داریم؟ تنها دیدگاه مذهبی نیست که با ولنتاین مخالف است بلکه کسانی که فارغ از مذهبی بودن، به ایران و فرهنگ ایرانی علاقه‌مندند و خود را مربوط و متصل به یک هویت مستقل و اصیل می دانند، دنبال این نوع مناسبات نیستند و اغلب می‌پرسند: چرا در حالی که ما در فرهنگ خودمان روزهای پرشکوهی داریم هنوز هم به سراغ ولنتاین می رویم و ولنتاین غربی را به عنوان روز عشق جشن می گیریم؟! به نظر می رسد برخی از ما ایرانی ها در کنار سایر موارد وارداتی، این مورد را نیز برای خود یک شأنی و منزلتی محسوب می کنیم و اگر آن را انجام ندهیم، به سنتی بودن و یا بیسوادی و به روز نبودن و امثال آن محکوم و متهم می شویم. متأسفانه پشت سر این ولنتاین ها، ناهنجاری های دیگری هم جریان پیدا می کند که خالکوبی و عکس انداختن روی بازوها و تیغ زنی های دختران و پسران دانش آموز در مدارس روی بازوها و دست ها و حک کردن حرف اول دوست ولنتاینیشان! از آن جمله هست که والدین و مسؤولان حوزه تعلیم و تربیت باید بیشتر مراقب باشند. بحث بعدی، یادگارنویسی است؛ شاید یکی دیگر از رفتارهای ناهنجاری که همه مان، همیشه و تقریبا، در همه جای کشور، شاهدش بودیم و هنوز هم ادامه دارد و بارها از طریق رسانه های مختلف، یادآوری شده اما نتیجه ای نداده و هیچ مسؤول ارشدی هم تا به حال، در این خصوص، اقدام جدی و مؤثری ننموده و راهکار مناسبی هم ارایه نداده، نوشتن یادگاری، با ابزارها و روش های مختلف خراش و اسپری رنگ و امثال آن، روی تقریبا همه چیز، از دیوار همسایه، پل‌ها، خانه‌های تاریخی، معابد، مساجد، کاخ‌ها، سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید، سی و سه پل، اماکن زیارتی، آرامگاه حافظ، پل خواجو، میدان جهانی نقش جهان، چهل‌ستون، حمام فین کاشان، دیوارهای موزه سنندج، کاخ آپادانای شوش، طاق بستان، پل دزفول، صندلی اتوبوس و مدارس و سینما و دیوار کلاس های مدارس که مدیر، مجبور می شود بعد از اتمام ساعت مدرسه، دقایقی را برای بازبینی تمامی کلاس ها اختصاص دهد و حتی در و دیوار و نرده های فلزی باغ وحش ها، روی اسکناس ها، لوازم و تجهیزات پارک بازی ها، سلول های زندان ها، حمام ها، داخل آسانسورها، تیرک برق بین راه ها، حتی قله کوه آن زمان که صعودی اتفاق می افتد توسط برخی ها و البته سقوطی! گاردریل جاده ها، استخرهای عمومی به خصوص از نوع آب گرمش، صندوق های پستی سطح شهر، تابلوهای علایم راهنمایی جاده ها، همه مکان های هتل ها و مسافرخانه ها که قابلیت نوشته شدن را داشته باشند، دیوار داخلی غارها، کتیبه های سنگی آرامگاه های باستانی، صندلی پارک ها، باجه های تلفن، حتي در و ديوار و صندلي دانشگاه ها توسط برخي دانشجوها كه انتظار بيشتري مي رود، فرودگاه ها، پايانه هاي اتوبوس و قطار، ایستگاه های اتوبوس و حتي يادم هست در زمان خدمت سربازي، روي اسلحه تحويلي در قسمت قنداق چوبي اش و هم در قسمت فلزي اش و هم بندش که برخي دوستان، يادگاري مي نوشتند و حتی روی کچ پای شکسته یک دوست و حتی روی تخت بیمار و عجیب است روی سنگ های بزرگ کوه ها نیز که برخی از نامزدهای انتخاباتی مجلس شورای اسلامی در انتخابات که بیشترشان تصورشان این است که یک سر و گردن هم از بقیه مردم بالاترند و فهیمند و بیشتر می دانند و درحالی که باید الگو باشند نیز، مثل همه ادوار، کوه ها را هم از نام و نام خانودگی مبارک خود همراه با صد در صد نه کمتر نه بیشتر، بی نصیب نمی گذارند و کاش اینها می دانستند که این رنگ ها، سال ها و سال ها طول خواهند کشید از طبیعت رخت بربندند و بعد از شستشو و فرسایش نیز وارد منابع آبی زیرزمینی می شوند و اینجوری، علاوه بر منظره بد، آسیب های جدی، به طبیعت خواهند زد و بخش مهمانان مجلس شورای اسلامی هم و در و دیوار سرویس های بهداشتی که آن البته بحثش، کمی متفاوت تر است و خیلی موارد متعدد دیگر، گرفته تا تنه بی زبان این درختان است. تأسف بارترین کاری که خیلی از افراد اطراف ما و حتی شاید خود ماها هم، به انجام آن کار، علاقه مند هستیم و از انجام اون، بسیار لذت! می بریم، اینه که می خواهیم هر کجا می رویم، اثری از خودمان، به یادگار، بر جای بذاریم؛ حتی اگر شده این اثرگذاشتن، با یادگاری نوشتن باشد که باعث تخریب اموال عمومی و کریه شدن مبلمان شهری و آسیب جدی به آثار تاریخی می گردد. یکی از زشت ترین منظره ای که حاکی از یک رفتار نابهنجار اجتماعی است و من هم اخیرا مثل همه شماها و برای چندمین بار شاهدش بودم، خراش های ناجوانمردانه و نابخردانه روی درخت های پارک ها بوده؛ چه کار باید انجام داد؟ می شود جلوی این عمل را گرفت؟ باید هم از روش های سلبی استفاده کرد و مثلا جریمه ای سنگین برای آن در نظر گرفت و تابلویی هشداردهنده با قید مبلغ جریمه، در ورودی آن مکان نصب کرد و البته، اگر این تابلو هم، کارکردش در ایران، مثل کارکرد آن تابلوی سیگار نکشیدِ نصب شده در اماکن عمومی و مسقف و سالن های مسافربری اتوبوس و... باشد که در بیشتر مواقع هم رعایت نمی شود، به درد به خور نخواهد بود و هم اینکه، باید از روش های ایجابی استفاده کرد. البته دیوارنویسی، در همه ‌جای دنیا، کم و بیش رواج دارد و خاص ایران هم نیست اما در ایران شدیدتر و متنوع تره! شاید عملی کردن این پیشنهاد که در پارک ها و جاهایی که احتمال یادگارنویسی وجود دارد، یک دفتر یادبودی یا یک تابلویی، تخته سیاهی، تخته سفیدی همراه با ماژیک یا هر قلم مناسب دیگری گذاشته شود تا مردم نویسنده! و حکاک، یادگاری هایشان را و ناگفته هایشان را در آنجا بنویسند، بد نباشد و از آن طرف هم باید از اجرای ماده قانونی آن غافل نبود؛ آنجا که در ماده 588 قانون مجازات اسلامی، می گوید: هرکس، به تمام یا قسمتی از ابنیه، اماکن محوطه ها و مجموعه های فرهنگی و مذهبی که در فهرست آثار ملی، به ثبت رسیده است و یا تزئینات، ملحقات یا خطوط و نقوش موجود که مستقلا، واجد ارزش آثار تاریخی است، تغییر و دخل و تصرفی ایجاد کند که منجر به تخریب شود، علاوه بر جبران خسارت وارده، محکوم به حبس، از یک تا 10 سال می شود. البته شهروندان هم موضوعات این چنینی را باید به مسؤولان ارشد همان شهر یادآوری کنند و البته من خودم یادآوری کرده ام و دنبالش را گرفته ام و جواب ها و راهکارهای عجیبی دریافت کرده ام! و در کل، نتیجه خوبی هم نگرفته ام؛ اما نباید ناامید شد و البته به نظر اینجانب، قبل از همه این کارها، باید فرهنگ سازی کرد و تا این موضوع، از طریق فرهنگی حل نشود، بدیهی است که بگیر و ببندها و جریمه ها تأثیر چندانی نخواهند داشت. مدتی را که در هنرستان بودم، بعد از اتمام کلاس ها، حیاط هنرستان را کلاس و راهروها را و حتی سرویس های بهداشتی را نگاه می کردم و نوشته هایی را که نوشته بودن، با کمک همکارم پاک می کردم و این کار روزانه من بود؛ یعنی هر روز تازه می شد نوشته ها. وقتی با مدیران دبیرستان ها و هنرستان های دیگر صحبت کردم، گفتند: ما هم درگیر این قضیه هستیم. یادگارنویسی ما ایرانی ها، به آثار و اماکن تاریخی و تفریحی سایر کشورها هم رسیده؛ به کوه حرا هم رسیده! تا آنجایی که در همین کوه حرا، یک عده را به فکر سودجویی از این روحیه ایرانی ها انداخته است. تعدادی از سائل ها در همین کوه حرا از روش پیشرفته تری! که درست، حس مطرح شدن آدم ها، به ویژه ما ایرانیان را که برای یادگاری نوشتن و مطرح شدن به این طریق، خیلی علاقه مند هستیم، نشانه می روند، استفاده کرده اند؛ اینها آمده اند در مسیر صعود کوه حرا، ترکیبی از سیمان و ماسه را به صورت ملات روی پله های سنگی ریخته اند به صورت صوری و با یک ماله در دست، مشغول تعمیر و صاف کردن پله ها هستند و به مردمِ در مسیر، به ویژه ایرانی ها، با اصرار پیشنهاد می کنند و از آنها می خواهند اگر مایل هستند و دوست دارند، پولی بدهند و یادگاری روی سیمانِ تر بنویسند و اینچنین یادگاری نوشته می شود! این سائلان حرفه ای، بعد از رفتن به بالا و صعود آن مسافر و برگشتن همان یادگارنویس، با اطمینان به اینکه دیگر برای همیشه می رود، با ماله سیمان را صاف می کنند و این کلاهبرداری، تا آخر وقت ادامه دارد و این کار هر روزه آنهاست؛ یعنی در واقع اگر آن شخص یادگاری نویس، فردای آن روز که خیلی بعید است، باز به کوه حرا برود، چون چنان فرصتی نیست به کوه برگردد، از آن یادگاری هایی که نوشته بوده، هیچ اثری و خبری نخواهد بود؛ البته آنها هم نیک می دانند که مسافران، با وقت کمی که دارند و با وجود مکان های بیشتر دیگر، فقط یک بار می توانند به آن کوه بیایند. من که کاملا متوجه این قضیه شده بودم، به تک تک آنها، از ابتدای حرکت تا صعود، انتقاد می کردم و می گفتم که نمی توانید سر من یکی کلاه بگذارید و می گفتم که بعد رفتن شخصی که روی سیمان، اسمش را به عنوان یادگاری نوشته، با ماله آن را صاف می کنید و صریحا می گفتم که کارشان، نوعی شیادی و کلاهبرداری است؛ بیشتر آنها عصبانی می شدند و توجیه می کردند و انکار می کردند این کارشان را؛ من هم که ول کن نبودم! یکی از آنها خنده معناداری کرد و گفت: تو خوب کشف کرده ای؛ کمتر کسی متوجه این شده اما بذار کسب و کارمان را بکنیم! کاش این همه کمپینی که بعضا، برای چیزهای پیش پا افتاده هم تشکیل می دهند، مردم، به ویژه، دوستداران طبیعت، یک کمپینی هم برای این موضوع مهم راه بیندازند. تلاشمان این باشد که به جاي يادگاري نوشتن، يك يادگاري خوب، از خودمان بگذاريم. در تعطیلات نوروزی سال جدید برای گردش، در چند مرکز استان حضور داشتیم؛ تصمیم داشتم خودمو یک نابینا تصور کنم و با این تصور می خواستم تحقیق کنم و ببینم با چنین شرایطی آیا در این شهر و در این مرکز استان که مسؤولانش در بیشتر مواقع هم خیلی ادعا دارند به عنوان یک نابینا چه جوری می خوام بدون هیچ مشکل و خطری، یه راه رفتن ساده در بیرون و خیابون را به انجام برسونم؟ برای نابینا راه مشخصی رو با کاشی برجسته در پیاده رو تعبیه کرده اند؛ تا اینجای کار خوبه اما بعضا می ری می ری بعدش می رسی مثلا به یه ماشین سواری که در پیاده رو جلوی هتل و درست روی امتداد همین کاشی ها و معبر نابیناها پارک کرده اند! حالا این خوبه؛ می ری می ری می رسی به یه دالان شبکه های تأسیساتی، مانند برق و گاز و آب و مخابرات و امثال آن که یا درپوش نداره یا لق شده یا نصبش غیراصولیه خب تازگیا هم که مد شده بود این درپوشارو سرقت می کردن. در بعضی موارد هم می ری می رسی به یه شخص مکانیک که دل و روده ماشینو که درست روی همین معبرا پارک شده ریخته بیرون و داره تعمیرش می کنه. من اخیرا یکی از این معبرا رو ردیابی کردم رفتم رفتم رسیدم به یه صندلی سیمانی که شهرداری ها درست می کنن می ذارن پیاده روها و در فضاهای سبز؛ بعد اون هم یه خیابون بود که یه نیسان آبی هم پارک کرده بود و رفته بود؛ خب نابینا چیکار کنه؟ ول کن نبودم گفتم تحقیقم را کامل کنم از او طرف رفتم ببینم اون طرف این معبر به کجا ختم می شه رفتم رفتم تا اینکه به یه درخت کهنسالی که مماس با یه ساختمان کوچک نگهبانی هستش رسیدم خب این وضعیت این معبرا هستش که برای نابینایان تدارک دیده شده است. بعضی وقتا انجام دادن این کارا از سوی شهرداری ها درواقع اسقاط تکلیفه که بگن بله ما برای نابینایان این کارارو انجام داده ایم. یه چیزی هم که من خیلی ازش دلخورم، شوخی های جنسی و غیراخلاقی در برخی برنامه های تلویزیونی اعم از برنامه هایی که صرفا برای خنده تولید می شود آن هم به صورت انبوه و فله ای یا سخنانی که در لابه لای اجراهای برخی مجری ها که از صدا و سیما پخش می شه و همچنین سخنان و برنامه هایی جدی هستش که در سال های اخیر تشدید هم شده. در این برنامه ها، مطالبی بیان می شه که ذهن بیننده و شنونده در وهله اول به مفهوم جنسی اون متوجه می شه. شوخی‌های جنسی در قالب استندآپ هایی که اجراکننده آن به هر طریق ممکنی فقط می خواهد بخنداند یا امتیاز کسب کند که من تعدادی از آنها را احصا کرده ام که واقعا آدم شرم می کند آنها را دوباره بازگویی کند. در برنامه های نمایشی برخی شهرها هم شاهد صحنه ها و رفتارها و سخنان جنسی و حرف هایی هستیم که طرح آن در جمع و در روی سن نمایش زیبنده نیست. صحبت کردن درباره مسائل خصوصی، گفتن حرف‌های دو پهلو با معانی مختلف که بیشتر و در ابتدا معانی وقیحانه ای از توش درمی آد و رکیک‌گویی و شوخی‌های جنسی به نام هنر و استندآپ کمدی! ماجرایی است که هدفش هر چه باشد، نتیجه ای جز قبح‌زدایی و ترویج بی‌حیایی نیست و این اتفاقات، نشانگر آشکار اختلال جدی و ناهماهنگی های متعدد بین واحدهای مختلف یکی از بزرگترین دستگاه های فرهنگی کشور و به واسطه وجود و حمایت هنرمندنماهایی است که از هنر واقعی، اصیل و پیام دار فاصله دارند و با چند تا تشویق این و اون به خصوص در فضاهای مجازی اعتماد به نفس کذایی پیدا کرده اند و با ادامه لودگی و دلقکی، خود را در بین یه عده مخاطبان محبوب کرده اند. موارد زیادی از چالش ها و ناهنجاری های اجتماعی در ایران متصور و موجود است که بعضا زندگی آرام و بدون عصبیت در آن را با وجود تمامی خوبی ها، امتیازها و علقه ها همچنان برای یه عده ای سخت می کند. خیلی رک و بدون هیچ تعارف یا ملاحظه ای باید گفت برخی از ما ایرانی ها برخلاف تمدن های چندین هزار ساله مان که خیلی هم به آن افتخار می کنیم، در قیاس با برخی از کشورهایی که تنها چند صد سال از عمرشون می گذره و در برخی موارد از مردم شهرهای برخی کشورهایی که شروعشان از صفر بوده و بعدا ساخته شده اند، در برخی شاخصه های توسعه یافتگی، روابط عمومی، شهرنشینی، مدنیت، فرهنگ عمومی، روابط اجتماعی و مواردی از این قبیل ضعف محسوس و اساسی داریم. فحش دادن در استادیوم و سالن های ورزشی به تیم رقیب هم یه موردی هست که می خوام راجع به آن اشاره کنم. بنده برای اولین بار و البته برای آخرین بار! به پیشنهاد دوستان که می گفتند نگاه بازی از نزدیک خیلی عالیه، در استادیوم ورزشی تهران حاضر شدم؛ در میان بازی فحش های دسته جمعی آهنگین و متنوعی! را می شنیدم که ناگزیر صدای ناهنجار دیگری از بلندگو پخش می شد که این هم شبیه همون استدلال دفع افسد به فاسد و بد و بدتر است! که دهن برخی تازه باسوادان هم افتاده و در هر مسأله و موردی که گیر می کنند، آن را دست آویز قرار می دهند. نمی دونم اسمشو باید چی گذاشت؟! استتار یا سانسور فحش های تماشاگران؟ یا بهتر است بگوییم: استتار فرهنگ واقعی مردم. حتی بعضا این صدا نیز کارساز نبود و عصبی می کرد تماشاگران را. خب حالا با این وضع، تازه می خواهیم بانوان هم در استادیوم حاضر بشن! عناوین برخی از اختلال ها، ناهنجاری ها، رذایل اخلاقی فردی و اجتماعی، آسیب های اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی را که برخی از ماها متأسفانه کم و بیش دچارش هستیم و البته برخی از آنها در کشورهای دیگر هم وجود دارد درآورده ام اول فکر می کردم موارد اینچنینی حداکثر می شن مثلا 60 تا یا فوقش 80 تا اما هی نوشتم و احصاء کردم تا رسید به 457 مورد! و خودم هم متعجب ماندم و فکر می کنم بیشتر از این هم بشه جمع آوری کرد که بعد اتمام تنها به ارائه لیستی از آنها بسنده خواهم کرد چراکه توضیح در مورد تک تک آنها به تألیف یه کتاب حجیمی منتهی می شود ضمن اینکه ممکنه برخی از آنها به توضیح کارشناسی و تخصصی نیاز داشته باشد که احتمالا از عهده بنده برنیاید. سخن آخرم باشد؛ در آستانه سال نو و بعد از تحویل سال جدید مثل همیشه برای تعدادی از دوستان و همکاران پیام تبریک فرستادم؛ برای بیشترشون از طریق پیامک تلفن همراه و برای برخی دیگر از طریق فضای مجازی پیام تبریک فرستادم. برای تعدادی نماینده مجلس این دوره و ادوار گذشته، از مسؤولان ارشد استان و استاندار و چند عالم دینی، پیام تبریک فرستادم و پاسخ دریافت کردم؛ برخی دیگر هم ابتدائا و قبل از بنده پیام فرستاده بودند؛ البته اینارو به خاطر پزش! نگفتم. با این مقدمه می خوام مطلبی رو راجع به بی تفاوتی یا غرور بی جا یا نمی دونم اسمشو چی بذارمِ بعضی ها بگم و اون اینکه برای یه تعداد کارمند و همکار اونم کارمند ساده فسقلی مثل خودم پیام تبریک فرستادم اما جوابی دریافت نکردم! اومدم اداره می گم سلام علیکم؛ سال نو مبارک؛ پیام تبریک هم ارسال کردم خدمتتون؛ بر و بر داره نگاه می کنه می گه: بله دیدم!! به یکی از همینا گفتم: پیام تبریک فرستادم؛ مکث کرد و گفت: بله بله دیدم! و چون پیام تبریک شما متنش خیلی زیبا بود، فکر کردم من چی بنویسم! و چیز بهتری نتونستم بنویسم و اتفاقا همین جمله توجیهی را یه سال قبلش هم گفته بودند! در پاسخ سؤال مشابهم! استادی داشتیم که می گفت: خداوند انسان را آفرید و انسان توجیه را. 

با تشکر از تک تک شما بزرگواران به دلیل وقتی که برای مطالعه گذاشتید و همراهی نمودید و خیلی ممنون و تشکر ویژه از آنهایی که انتقادهایشان را به هر طریقی منتقل کردند؛ همراه با اعلام، اظهار و افشای این نکته که حس و حال ناخوشی دارم نسبت به آنهایی که همیشه و در همه حال، بدون هیچ تذکر و انتقادی، فقط تعریف و تحسینمان کردند و مهر تأیید زدند. 

من مطالب دیگری هم برای مطرح کردن داشتم که دوست داشتم به آنها هم بپردازم اما به علت طولانی شدن متن حاضر، آنها را به زمانی دیگر موکول می کنم. 

با سپاس: محمدرضا باقرپور 

 

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط ماندانا کبیری در تاریخ 1397/2/3 و 1:12 دقیقه ارسال شده است

جناب آقای محمدرضا باقرپور
نویسنده و پژوهشگر محترم
با عرض سلام و ادب
درباره ی عدم حضور خانم ها توی باشگاه ها به دلیل فحش ها و خشونتی که هم زمان با مسابقه، رد و بدل می شه، به گمونم، خانم های ایرانی، اون قدر از شوهراشون، فحش های بی پایان ناموسی وناسزا شنیدن و کتک خوردن، که شنیدن چن تا فحش توی باشگاه، براشون شوخی و خنده، به نظر می رسه...
با احترام
ماندانا کبیری
پاسخ : باسلام و احترام؛ بنده مخالف حضور بانوان محترمه در باشگاه های ورزشی و سایر گردهمایی ها که منجر به نشاط اجتماعی می شود و آثار خوب آن قطعا در خود خانواده ها و همچنین جامعه منعکس خواهد شد، نیستم و اتفاقا از موافقان این طرح هستم اما با شرایط خاص آن و بعد از آمادگی کامل و مهیا شدن زیرساخت ها و با حفظ امنیت و احترام زنان در چنین فضاهایی که راهکارهای مختلفی هم برای ایجاد آن هست. خشونت خانگی در انواع مختلف آن در ایران علیه زنان تا آنجایی که بنده اطلاع دارم و آمارها اینو نشون می ده، بالای 60 درصد هستش که امیدوارم دروغ باشه! و معمولا احترام بانوان چه در خانه توسط شوهر و فرزندان و چه در بیرون توسط یه عده بی هویت نگه داشته نمی شه. متشکرم از وقتی که برای مطالعه مطالب گذاشته اید و نقد کرده اید.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
Profile Pic
(در مورد موضوعات مربوط به تعليم و تربيت.)(استفاده از مطالب، در جایی دیگر، منوط به درج نام نویسنده و مترجم است.)(پروفایل مدیر وبلاگ: نام و نام خانوادگی: محمدرضا باقرپور.)ایمیل خصوصی: hannaneh7@yahoo.com* tameshk.arasbaran@yahoo.com *hannaneh7.hannaneh7@gmail.com laylalalaylaylalalaylaylalay@gmail.com*(سطح تحصیلات: کارشناسی ارشد.)(علاقه: تمشك وحشي قرمز تيره و بنفش جنگل هاي ارسباران.) شماره های تماس، با وبلاگ: 09146297167*09148460270*09031013775*09141260189*09143006168* شماره اصلی و User name فضای مجازی: 09143006168 @laylalalaylaylalalaylaylalay
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مطالب
    لینک دوستان
  • پرتال امام خمینی(ره)
  • پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
  • پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری
  • وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
  • مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما
  • دکتر شریعتی
  • پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی
  • پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات ايران
  • مرکز تحقیقات استراتژیک
  • مرکز آموزش و پژوهش های توسعه و آینده نگری
  • اهل قلم
  • موفقیت
  • دانشجو
  • پایگاه اطلاع رسانی آناج
  • باشگاه خبرنگاران جوان
  • بزرگتــرین بانـک مقــالات علـوم اسـلامی و انســانی(پایگاه مجلات تخصصی نور)
  • نی نی
  • دانشگاه پیام نور
  • انجمن متخصصان علوم ارتباطات اجتماعی استان آذربایجان شرقی
  • خبرآنلاین
  • لینک زن
  • سیستم جامع دانشگاهی گلستان
  • سامانه مدیریت آموزش الکترونیکی دانشگاه پیام نور
  • مجله اینترنتی زن روز
  • رضوي
  • مرکز مطالعات ژاپن
  • سازمان پژوهش های علمی و صنعتی ایران
  • مجله روان شناسي و علوم تربيتي
  • ميگنا(معلم يك گنجينه ناب است.)
  • ایسنا
  • دکتر الهی قمشه ای
  • خبرگزاری مهر
  • فارس
  • خبرگزاری دانشجو
  • خبرگزاری صدا و سیما
  • آفتاب
  • فرهنگستان هنر
  • فرهنگستان زبان و ادب فارسی
  • کودکان
  • استاد مطهری
  • ایرنا
  • آخرین مطالب ارسال شده
  • نظرسنجی
    دیدگاه کلی جناب عالی، نسبت به این وبلاگ، چه گونه است؟






    داستانک ها، تا چه حد، مورد پسند جناب عالی است؟





    آيا جناب عالي، با استمرار اين وبلاگ، با اين شيوه، موافق مي باشيد؟


    آمار سایت
  • کل مطالب : 521
  • کل نظرات : 81
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • آی پی امروز : 10
  • آی پی دیروز : 36
  • بازدید امروز : 22
  • باردید دیروز : 71
  • گوگل امروز : 4
  • گوگل دیروز : 17
  • بازدید هفته : 22
  • بازدید ماه : 1,304
  • بازدید سال : 10,293
  • بازدید کلی : 76,931