loading...

Comparative Education

آموزش و پرورش تطبيقي

محمدرضا باقرپور بازدید : 145 سه شنبه 06 تیر 1402 زمان : 6:42 نظرات (0)

نمونه‌ای از متن مقلوب مستوی، در زبان فارسی

محمدرضا باقرپور

در زبان فارسی، مثل هر زبان دیگری، کلمات متعددی وجود دارند که از آن‌طرف، یعنی چنانچه از انتها به ابتدا هم خوانده ‌شوند، همان کلمات اولیه را می‌سازند یا اینکه کلمات جدید دیگری ایجاد می‌شوند که در معنا و مفهوم جدید دیگری می‌باشند که به این شیوه، وارونه‌نویسی، واروخوانه یا پالیندروم Palindrome می‌گویند که این شیوه نوشتاری، به‌عنوان یک تنوع و درواقع، یک بخت‌آزمایی بوده و نشانگر قدرت قلمی و اشراف و تسلط بیشتر نویسنده بر واژگان زبان فارسی می‌باشد که پیش از این هم، در زبان فارسی و دیگرزبان‌ها نیز، چنین مواردی بوده و مسبوق به سابقه می‌باشد.

این روش، در قالب جملات کوتاه و طولانی هم، اعمال شده؛ مانند: «امید آشنایان، شادی ما.» که چنانچه حروف آن، از انتها و پشت سر هم، چیده شوند، همان جمله اولیه را می‌سازند.

در متون قدیمی زبان فارسی، به پدیده پالیندروم، مقلوب مستوی، بالانعکاس و جناس مالایستحیل هم، می‌گفتند. روش وارونه‌نویسی، به‌صورت اشعار نیز، آمده است؛ به‌طوری‌که حتی در مواردی معدود و در چند نمونه محدود، کل یک غزل، به این‌شیوه نوشته ‌می‌شده است که کار نسبتاً سخت و زمان‌بری می‌باشد که نمونه‌هایی نیز در این شکل، وجود دارند که قبلاً نیز، توسط برخی اصحاب ذوق و هنر، سروده شده‌اند.

مقلوب مستوی، به‌معنای خاص، یک آرایه ادبی، به‌شمار نمی‌آید؛ چرا که اگر مخاطب، اطلاعی از وجود این پدیده در یک مصراع یا در یک بیت و یا در یک شعر کامل یا در هر نوشته ادبی و هنری یا در هر نوشته دیگری، نداشته باشد و نویسنده هم، از قبل، اطلاعی در این‌خصوص ندهد، احتمالاً مخاطب متن، به وجود آن، پی نخواهد برد؛ ازطرفی دیگر، این صنعت، برخلاف سایر صنایع ادبی، باعث زیبایی شعر یا هر متن دیگری هم، نخواهد شد؛ بلکه تنها به‌تعبیری، یک بخت‌آزمایی و زورآزمایی ادبی و شاعرانه از سوی نویسنده آن، تلقی می‌شود و حتی ممکن است به‌جهت رعایت آن از سوی شاعر و نویسنده و محدود شدن متن، هم در معنا و هم مفهوم و در فرم و شکل، در فصاحت و رسایی شعر یا متن نوشته‌شده هم، مشکل ایجاد شود. در ریاضی هم، این شیوه یا درواقع، این بازی با اعداد، وجود دارد؛ در اعدادی، مانند: 101 و 1991 یا عدد 1534351 که از دوطرف هم، همان عدد می‌شود؛ یا مثلاً در واژه Malayalam که نام یکی از زبان‌های محلی در جنوب غربی هندوستان می‌باشد نیز، چنین حالتی وجود دارد.

در بیتی منسوب به حضرت امام علی علیه السلام، به شرح: مودته تدوم لکل هول / و هل کل مودته تدوم؟ نیز وارونه‌نویسی، به کار رفته‌است. در زبان انگلیسی نیز، کلماتی البته محدود و خیلی کم نسبت به زبان فارسی به شکل وارونه وجود دارند که نمونه‌هایی از آن، به‌شرح زیر می‌باشد:

aibohphobia – alula – cammac – civic – deified – deleveled – detartrated – devoved – dewed – evitative – kayak – lemel – level – madam – minim – mom – murdrum – noon – party-trap – racecar – radar – redder – refer – reifier – repaper – reviver – rotator – rotavator – rotor – sagas – solos – space caps – stats – tenet – terret – testset

همچنین، جملاتی نیز، در زبان انگلیسی، به‌شکل وارونه نوشته شده‌اند که چند نمونه از آنها، در زیر آورده شده است:

.Straw? No, too stupid a fad; I put soot on warts

.Tide net safe soon; a noose fastened it

!Stop! Murder us not, tonsured rumpots

.Stab nail at ill Italian bats

.“Dennis and Edna dine,” said I, as Enid and Edna sinned

.I saw desserts; I’d no lemons, alas no melon! Distressed was I

در زبان ترکی آذری هم، چنین کلماتی وجود دارد که می‌توان به‌عنوان نمونه، به کلمات ساده «آتا» و «آنا» اشاره کرد. با دقت در آیات قرآنی هم، چنین مواردی را می‌توان مشاهده کرد؛ مثلاً در بخشى از آيه سوم از سوره مدّثر، جمله «ربّك فكبّر» را داریم كه اگر از طرف چپ و از آخر به اول، خوانده شود، باز هم همان «ربك فكبر» مى‌شود.

متنی که در اینجا و برای اولین‌بار، برای خوانندگان محترم، آماده شده و در ذیل، آمده، نمونه‌ای از این وارونه‌نویسی می‌باشد – که به فراخور بضاعت و فرصت اندکِ در اختیار، طی آن و با استعانت از پروردگار متعال، تعدادی از واژه‌های فارسی این‌چنینی که در طول یک هفته، احصاء، تجمیع و آماده شده‌اند که در نوع خود و با این حجم نسبتاً زیاد، یک اثر یونیک محسوب می‌شوند که برای اولین‌بار، نوشته و ارائه می‌شود – که در تعداد ۲۷۷۳ کلمه، هم‌اینک از نظر شما خوانندگان محترم و باذوق می‌گذرد.

در انتهای متن مربوط، کلمات به‌کارگرفته‌شده در متن ارائه‌شده، به تفکیک و برای استفاده علاقه‌مندان و پژوهشگران حوزه ادبیات فارسی – که جمعاً، شامل: ۲۴۴ کلمه فارسی از نوع وارونه و به تفکیک، شامل: ۱۹۶ کلمه وارونه از آن‌نوعی که کلمه جدید و معنای جدیدی به همراه دارد و تعداد ۴۸ کلمه دیگر که از آن‌طرف هم، همان کلمه اولیه، نوشته و خوانده می‌شود، – آورده شده است: ...

محمدرضا باقرپور بازدید : 89 دوشنبه 15 اسفند 1401 زمان : 9:11 نظرات (0)

در ژانویه ۲۰۱۹، یک حساب کاربری، عکس تخم مرغی معمولی را در اینستاگرام بارگذاری کرد و پویشی راه انداخت تا آن را به پرلایک‌ترین تصویر تاریخ اینترنت تبدیل کند. ظرف ده روز، شمار لایک‌های تخم‌مرغ، از مرز سی میلیون گذشت و تا همین اواخر هم پرطرفدارترین تصویر اینترنت بود. اما یک سؤال: آن تخم مرغ واقعاً چیست؟ کیت آیشهورن، مورخ رسانه و استاد دانشگاهِ نیو اسکول، معتقد است که این تخم‌مرغ اینستاگرامی نمایندۀ چیزی است که ما «محتوا» می‌نامیمش، واژه‌ای که همیشه همه‌جا هست اما تعریف چندان روشنی از آن نداریم.

کایل چایکا، نیویورکر— همه‌چیز از یک تخم‌مرغ شروع شد. در ژانویۀ ۲۰۱۹، یک حساب کاربری به نام world_record_egg@ عکس حاضر و آماده‌ای از یک تخم‌مرغ قهوه‌ایِ معمولی را در صفحۀ اینستاگرامش گذاشت و با پویشی که راه انداخت کاری کرد تا آن عکس از تمام عکس‌هایی که پیش از آن در اینترنت منتشر شده بود بیشتر لایک بخورد. تا قبلِ آن، رکورد تعداد لایک متعلق به عکسی اینستاگرامی از استورمی، دخترِ کایلی جِنِر، بود که بیش از هجده میلیون لایک جمع کرده بود. ظرف دَه روز، شمار لایک‌های تخم‌مرغ از مرز سی‌ میلیون گذشت. این عکس تا امروز، با سی‌وپنج میلیون لایک، در صدر جدول باقی مانده است. صاحبان این حساب کاربری، که از اهالی صنعت تبلیغات بودند، بعداً برای ساخت فیلمی به‌منظور آگاهی‌رسانی دربارۀ سلامت روان به تیم هولو پیوستند. فیلم همان تخم‌مرغ را نشان می‌دهد که بر اثرِ فشار رسانه‌های اجتماعی «ترک» خورده است. ماجرای این تخم‌مرغ نمونۀ بارز موفقیت شکلِ خاصی از اینترنتِ امروزی است: اگر برای چیزی - هرچه که باشد - مخاطب انبوه دست‌وپا کنی، آن‌وقت می‌توانی در چشم‌به‌هم‌زدنی همه‌اش را با قیمت ارزان‌تر بفروشی.

کیت آیشهورن، مورخ رسانه و استاد دانشگاهِ نیو اسکول، معتقد است که این تخم‌مرغ اینستاگرامی، نمایندۀ چیزی است که ما «محتوا» می‌نامیمش، واژه‌ای که همیشه همه‌جا هست اما تعریف چندان روشنی از آن نداریم. کتاب تازۀ آیشهورن محتوا1نام دارد و قسمتی از مجموعه تک‌نگاری‌های مختصر و مفیدِ «دانش بنیادی» انتشارات ام.آی.تی است. او در این کتاب می‌نویسد: محتوا، عبارت است از مواد دیجیتالی که «صرفاً با این قصد منتشر می‌شوند که منتشر شوند». به عبارت دیگر، این نوع محتواها عمداً حالت خنثی دارند تا در فضاهای دیجیتال راحت‌تر دست‌به‌دست شوند. «ژانر، مدیوم، و قالب همگی حاشیۀ ماجرا هستند و، در بعضی موارد، انگار به‌کلی غایب‌اند». هر ایده و مضمونی که کسی مالک معنوی آن باشد منبع الهام انبوهِ پادکست‌ها، مستندها و سریال‌های کوتاه می‌شود. هر قسمت از سریال‌های سرویس‌های استریم می‌تواند به بلندیِ یک فیلم سینمایی باشد. هنرمندان تجسمی، به‌موازاتِ عکس‌هایی که مثل اینفلوئنسرها از خودشان در تعطیلات می‌گیرند، نقاشی‌هایشان را هم به نمایش می‌گذارند. همۀ این‌ها بخشی از چیزی هستند که آیشهورن نامش را «صنعت تولید محتوا» گذاشته است؛ صنعتی که آن‌قدر بزرگ شده که تقریباً هرچیزی را که آنلاین به مصرف می‌رسانیم، دربرمی‌گیرد. آیشهورن با اشاره به سیل مقاومت‌ناپذیر نوشته‌ها، صداها، و تصاویری که خبرمایۀ2 شبکه‌های اجتماعی‌مان را پر کرده می‌نویسد «محتوا جزئی از جریانی واحد و تميیزناپذیر است». ...

محمدرضا باقرپور بازدید : 95 دوشنبه 08 اسفند 1401 زمان : 13:20 نظرات (0)

چهارشنبه‌سوری را به چهارشنبه‌سوزی تبدیل نکنیم؟

محمدرضا باقرپور

در ماه اسفند قرار گرفته‌ایم و کم‌کم، به آخِر سال، نزدیک می‌شویم و برای چندمین‌بار و برای چندمین سال، دغدغه و اضطرابِ صدمه دیدن هموطنان در ترقه‌بازی‌های «چهارشنبه‌سوری»، در دستگاه‌های دولتی مرتبط، مسؤولان، والدین، مدیران مدارس، مؤسسات غیردولتی و خلاصه، در تک‌تک هر شهروندی که به سلامت فرزندان این کشور، اهمیت می‌دهند، خودش را نشان می‌دهد و ادارات مختلف و به‌خصوص مرتبط، از هم‌اکنون، جلساتِ پی در پیی را در این‌خصوص، تشکیل می‌دهند تا بلکه چاره‌ای برای آن بیندیشند.

این ‌به ظاهر جشن! و شادمانی، هر سال، از آن رنگ و بوی‌ سنتی‌‌اش که از خیلی وقت پیش هم، چه به‌درست و یا چه به‌غلط، برایش تعریف کرده‌اند، دور و دورتر می‌شود ‌و بیشتر، به میدان جنگ، شبیه می‌شود که طی آن، هر نوجوان و جوانی و ساکنان هر کوی و محله‌ای، می‌خواهند صدای مواد منفجره‌شان، ولو یک مقدار اندک، بیشتر از آن دیگری باشد و اینچنین می‌شود که در چنین رقابتی، «چهارشنبه» آخِر سال ایرانی‌ها، به تعبیری، عید چینی‌ها! که پرچمدار تولید مواد محترقه در سطح جهان است و عزای ایرانی‌ها می‌شود؛ چراکه در آن یکی دو شب، میلیون‌ها ترقه ساخت این کشور، در خیابا‌ن‌های ایران، منفجر می‌شود و دودش، به چشم شهروندان ایرانی و پولش، به جیب سازندگان آن می‌رود.

ابتدائاً و قبل از طرح موضوع و بحث یا ارائه راهکار و پیشنهاد در خصوص «چهارشنبه‌سوری» تا برای اینکه شادی زودگذر «چهارشنبه‌سوری»، به غم ماندگار «چهارشنبه‌سوزی» تبدیل نشود، باید اذعان داشت: مدیران و مسؤولان کشور، به جای مقابله با «چهارشنبه‌سوری»، ناگزیر باید آن را بپذیرند و زمینه برگزاری یک مراسم شاد و ایمن را با مردم و در کنار مردم و برای مردم را، فراهم آورند؛ چراکه برخوردهای صرفاً سلبی و رد و حذف کلی موضوع «چهارشنبه‌سوری»، نه‌تنها هیچ سود و نتیجه خوبی نداشته، ندارد و نداده، بلکه هرسال، آن را تشدیدتر هم کرده و باعث تنوع و تقویت بیشتر توان انفجاری مواد منفجره نیز شده است؛ اینکه بیاییم مثلاً کمپینی بی‌جان و صوری، با عناوین مختلفی، مثل: کمپینِ نه به مواد محترقه یا نه به «چهارشنبه‌سوری»، راه‌اندازی بکنیم یا سخنرانی‌های متعددی برگزار کنیم و جلسات هم‌اندیشی برگزار کنیم و احیاناً، مصوبه‌هایی را هم به تصویب برسانیم و به دستگاه‌های دولتی و غیردولتی ارسال کنیم که معمولاً، هیچ ضمانت اجرایی هم ندارند، نتیجه‌ای عاید نخواهد شد و در روی همان کاغذ و به‌عنوان مصوبه مدونِ بدون ضمانت اجرایی، باقی خواهند ماند؛ چنانکه در سال‌های متمادی اخیر، وضع به همین منوال بوده است. ...

محمدرضا باقرپور بازدید : 110 یکشنبه 01 آبان 1401 زمان : 8:49 نظرات (0)

ما شهروند تبریز بودیم؛ به‌دلیل محل و نوع کار پدرم، مدتی را مجبور شدیم در یکی از شهرهای استان همجوار، ساکن بشویم. برادرم، آن‌روز به‌شدت بیمار شد؛ پدرم مجبور شد به‌دلیل نبود امکانات خوب پزشکی در آن شهر، همراه با برادرم، به استان خودمان و شهر تبریز مراجعه کند. وقتی پزشک اعلام کرد برادرم به‌خاطر بیماری‌اش باید بستری شود و ناچار است یک دوره طولانی‌مدت را سپری کند، مجبور شدیم همه‌مان به تبریز برگردیم؛ ما مجبور بودیم به‌طور موقت، در تبریز ساکن بشویم. پدرم مجبور شد طوطی کاکلدارش را که خیلی هم دوستش داشت، به یکی از دوستان صمیمی‌اش، به امانت بسپارد. ...

محمدرضا باقرپور بازدید : 211 پنجشنبه 08 اردیبهشت 1401 زمان : 8:04 نظرات (0)

وقتی کودک بودم، در نزدیکی منزلمان و در مسیر بازگشت به منزل، در روی دکّه فلزی مستقر در فاصله بین پیاده‌رو و خیایان و در روی جوی آب که متعلق به یک آقای کفاشی بود که آن روز، درش هم بسته بود، یک آهن‌ربای دایره‌ای‌شکل بزرگی را دیدم که چسبیده بود به بدنه آن دکّه؛ دیگر از این بهتر نمی‌شد.

پسربچه‌ها، معمولاً آهن‌ربا و اینجور چیزها را دوست دارند و من هم، استثناء نبودم از این قاعده. با اینکه آهن‌رباهای زیادی داشتم توی خانه؛ آنهم در شکل‌ها و اندازه‌های مختلف و براده آهن هم داشتم در کنار آهن‌رباهایم که بازی‌های متنوعی می‌کردم با آنها اما باز هم، علاقه‌ زیادی به جمع کردن آهن‌ربا داشتم و درواقع، سیر نشده بودم از جمع کردن آهن‌ربا و اینجور ابزارها.

وقتی آهن‌ربا را دیدم، خیلی خوشحال شدم؛ زودی کندمش از روی دکه و با خودم، به خانه بردم. به مادرم گفتم: «مامان، یک آهن‌ربا پیدا کرده‌ام؛ ببین چه‌قدر قشنگ است.» مادر مرحومم، گفت: «چه کسی، آن را داده؟ از کجا آورده‌ای؟» (این «از کجا آورده‌ای؟» را الان هم خیلی می‌شنویم؛ نمی‌دانم به جایی رسید قانونش و اجرایی شد یا نه صوری بود و فقط، در حد همان حرف و نوشته و رسانه‌ها باقی ماند؟ و اینجا هم که آوردم این جمله را نمی‌دانم چرا به یکباره، خنده‌ام گرفت. ظاهراً این جمله سؤالی، پیشینه و قدمت دیرینه‌ای دارد در فرهنگ ما.) گفتم: «کسی نداده؛ روی دکه آقاکفاش همین نزدیک خانه‌ چسبیده بود؛ من هم برداشتم و با خودم آوردم؛ مال کسی هم نیست؛ مال خودم است.»

مادرم گفت: «این آهن‌ربا، احتمالاً مال یک کودکی بوده است که در دستش بوده و وقتی داشته در پیاده‌رو راه می‌رفته، دستش خورده به دکه و چسبیده و متوجه هم نشده؛ زودی، ببر در همان جای قبلی‌اش بچسبان و برگرد؛ طوری که کسی هم متوجه آن نشود تا احتمالاً نیایند دوباره بردارند.»

گفتم: «مامااااااااااااان این مال خودم است؛ بگذار باشد و التماسکی هم کردم و با ادااطوار کودکانه، خواستم مادرم را راضی کنم.» مادرم، این‌دفعه، خیلی جدی و همراه با اقتدار، گفت: «نه؛ همین که گفتم.» و من، برخلاف میلم، آهن‌ربا را بردم؛ پشتم را کردم به طرف دکه و این طرف و آن طرف را نگاه کردم تا کسی نباشد و نبیند و یواشکی، آهن‌ربا را دقیقاً، در همان جای قبلی‌اش، چسبانیدم و برگشتم.

نمی‌دانم؛ شاید آن‌زمان، در دلم و با خودم هم، می‌گفتم: «این مادر من، چه‌قدر سخت‌گیر و بد است.» بعدها فهمیدم این رفتار مادرم، پیامی تربیتی داشته است و الا یک آهن‌ربا چه ارزشی دارد؟ مدتی گذشت تا پا به دوره نوجوانی گذاشتم؛ نوجوانِ نوجوان هم که نبودم؛ تازه از کودکی، بیرون آمده بودم؛ در یک مسافرتِ به شمال، در بندر انزلی، داشتم در بیرون و در باجه تلفن یا همان کیوسک تلفن همگانی، بازیگوشی می‌کردم و به جایی که خودم هم نمی‌دانم کجا بود و طرف، چه کسی بود، زنگ می‌زدم؛ کاری که خیلی‌ از نوجوان‌ها می‌کردند؛ سکه را داخل تلفن عمومی کردم؛ زنگ زدم و وقتی شاسی را زدم تا قطع شود، برخلاف روال همیشگی که بعضاً حداکثر، همان سکه خودمان می‌افتاد پایین و چه‌قدر هم ذوق می‌کردیم که مجانی تماس گرفته‌ایم، این‌دفعه، در کمال ناباوری، کلی سکه ریخت پایین؛ طوری که آن دهنه پایین، پر شد از سکه؛ خیلی ذوق‌زده شده بودم؛ دوروبرم را نگاه کردم تا کسی نباشد و نبیند؛ آنگاه، فوری سکه‌ها را که آن‌موقع، تا حدودی، ارزش داشت و تا این حد پایین نبود پول ایرانی، با حرص و ولع، ریختم داخل جیب‌های شلوارم و دو دستم را هم گذاشتم در داخل جیب‌هایم که سنگینی می‌کرد و زودی، برگشتم به مسافرخانه؛ البته می‌خواستم در راه، به یک بقالی بروم و خوردنی‌هایی بگیرم برای خودم اما تصمیم گرفتم اول بروم به مسافرخانه و بعداً برگردم برای خرید.

رسیدم به مسافرخانه و ضمن اینکه مواظب بودم تا سکه‌ها نریزند، پله‌ها را دوتا یکی به قصد اتاق رفتم بالا؛ وارد اتاق شدم و سکه‌ها را ریختم وسط کف اتاق و به مادرم نشان دادم و موضوع را برایش توضیح دادم؛ مادرم، طوری نگاهم کرد که زهره‌ترک شدم؛ گفتم: «چی شده مگر؟ من چه‌کار کرده‌ام؟ کار بدی کرده‌ام؟ سکه‌ها، خودش ریخت و من فقط جمعش کرده‌ام؛ من هم برنمی‌داشتم، یکی دیگر برمی‌داشت.»

مادرم گفت: «اصلاً دست نزن به پول‌ها؛ مادرم، یک پاکت کاغذی کاهی‌رنگ که آن روزها معمول بود، داد و گفت: «پسرم، سکه‌ها را بریز داخل این پاکت و بگذار زیر تخت؛ فردا آدرس مخابرات را می‌پرسیم و دوتایی باهم می‌رویم سکه‌ها را تحویل می‌دهیم.» گفتم: «یعنی چی؟ من برای این‌ها، زحمت کشیده‌ام!» گفت: «دیگر حرف نزن؛ چه زحمتی؟»

ما فردایش این کار را انجام دادیم و چه‌قدر مورد تشویق و تشکر آن آقای مخابراتچی قرار گرفتیم؛ آن آقا به من می‌گفت: «آفرین پسر خوب و باز تکرار می‌کرد؛ درحالی که من در ته دلم، راضی نبودم از تحویل سکه‌ها و هیچ خوشم نمی‌آمد از آن آقا.» مادرم، همه‌اش به آن آقا می‌گفت: «نه؛ ما که کاری نکرده‌ایم؛ وظیفه‌مان بوده.» یادم است موقع برگشتن، مادرم برایم چندتا بیسکویت ویفر و تی‌تاپ و یک آدامس شیک که محبوب هر کودک و نوجوانی بود، خرید و مرا اینطوری، خوشحال کرد. ...

محمدرضا باقرپور بازدید : 105 شنبه 03 اردیبهشت 1401 زمان : 13:47 نظرات (0)

یک ماهی، در دریای زیبایی، زندگی می‌کرد. او، دوستان زیادی داشت و همیشه، به حرف پدر و مادرش گوش می‌کرد و به حرف‌هایی که پدر و مادرش به او می‌گفتند، عمل می‌کرد.

یک روز، یک ماهی بازیگوشی که نه به حرف پدرش و نه به حرف مادرش، گوش می‌کرد، آمد و به آن ماهی گفت: تو که به حرف پدر و مادرت، گوش می‌دهی و به تأکیدهایی که به تو می‌کنند، گوش می‌کنی، خسته نشده‌ای؟ آن ماهی بد و بازگوش، آن ماهی را به راه درست، هدایت نکرد. ...

محمدرضا باقرپور بازدید : 100 سه شنبه 30 فروردین 1401 زمان : 10:23 نظرات (0)

یکی بود؛ یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، غیر از خدا، هیچکس نبود. در شهر زیبای کوچکی، مردمانی مهربان و خوشبخت، سال‌های سال، به خوبی و خوشی، باهم زندگی می‌کردند.

یک‌روز، وقتی مردم از خواب بیدار می‌شوند، می‌بینند آن‌روز، از خورشید خبری نیست.

مردم شهر، از این وضعیت، خیلی ترسیده بودند. هوا هنوز تاریک بود و خورشید، طلوع نکرده بود.

کودکی گفت: شاید خورشید، امروز را خواب مانده باشد؛ همه مردم، خندیدند.

یک نفر گفت: شاید همینطور باشد.

محمدرضا باقرپور بازدید : 131 یکشنبه 14 فروردین 1401 زمان : 2:22 نظرات (0)

در هر کاری و در هر شغلی، یک شِبه‌ها و بدل‌هایی هم وجود دارد که بروز و ظهور می‌کنند و عرصه را برای اصلی‌ها، تنگ می‌کنند؛ در عرصه مطبوعات هم، چنین شبه‌ها و بدل‌هایی، وجود و حضور دارند که ما آنها را به نام خبرنگار و اهالی مطبوعات، نمی‌شناسیم؛ اینها، در عناوین مختلف و متعدد حوزه رسانه، مانند: صاحب امتیاز، مدیر مسؤول، سردبیر، خبرنگار و امثال آن، نوشته می‌شوند اما خوانده نمی‌شوند! و به حساب هم، نمی‌آیند؛ همان‌هایی که این عناوین را به یدک می‌کشند و برای خودشان، دکان باز کرده‌اند؛ همان‌هایی که همچنان، با اخذ کارت هدیه و آویزان شدن به این مسؤول و آن مسؤول و سریش شدن به برخی از صاحبان قدرت، با همزیستی مسالمت‌آمیز، روزگار می‌گذرانند؛ برخی از همین‌ها هم، یک قانون و قرارداد نانوشته، بین خودشان و برخی سازمان‌ها دارند که بر اساس آن، عمل و اقدام می‌کنند و طرفین، متنعم می‌شوند؛ مدیر بی‌کفایت سازمان، به اهداف خودش می‌رسد و نشریه هم، به پول خودش و هردو هم، راضی هستند.

چنین نشریاتی، به‌طور مرتب و براساس هزینه‌ای که دریافت کرده‌اند و می‌کنند، در هر شماره، مکلف می‌شوند و احساس وظیفه! می‌کنند تا مطالبی را از سوی یک مسؤول و در رابطه مستقیم با وی، همراه با عکس رنگی‌اش، درج ‌کنند تا هم آن مسؤول بی‌مسؤولیت را مدتی سرپا نگه ‌دارند و هم نشریه خودشان را که این، یکی از آسیب‌های جدی عرصه مطبوعات می‌باشد. ...

محمدرضا باقرپور بازدید : 102 سه شنبه 09 فروردین 1401 زمان : 8:24 نظرات (0)

ضمن عرض سلام و درود بر شما مخاطبان محترمی که در طی این سال‌ها، ما را به انحای مختلف، همراهی، کرده‌اید، به استحضار می‌رساند: اخیراً، یک گروهی با نام یادآوری در پلتفرم تلگرام، راه‌اندازی کرده‌ایم که در آنجا هم، منتظر حضور شما عزیزان و دوستانتان هستیم.

اگر تمایل داشتید، به سایت ما، به آدرس:  yadavarionline.ir ، نیز مراجعه نمایید.

محمدرضا باقرپور بازدید : 102 دوشنبه 08 فروردین 1401 زمان : 0:41 نظرات (0)

برای چندمین‌بار، ناپرهیزی کردم و بدون درنظرگرفتن درآمد ماهیانه‌ام و صرفاً، به‌خاطر راحتی و قرار گرفتن در سر راهم، در اواخر سال قبل و در آستانه چهارشنبه‌سوری، در تبریز یا به قولی، در شهر اولین‌ها، خودمو قاطی آدم‌پردرآمدها کردم و وارد یک آجیلی مشهوری شدم. همه، در بیرون و در صف ایستاده بودن؛ دم در، به‌نظرم، 20 دقیقه‌ای، منتظر ماندم؛ این زمان، برای شخص بی‌حوصله‌ای چون من که حتی برای کارهای خیلی ضروری و مهمتر، مانند حضور در یک دندانپزشکی، به خاطر همین زمان تلف‌شده و معطلی، سختم می‌شود تا مراجعه کنم یا تأخیر چنددقیقه‌ای دیگران را در جلسات رسمی، برنمی‌تابم، قابل تحمل نبود. ... 

تعداد صفحات : 104

درباره ما
Profile Pic
(در مورد موضوعات مربوط به تعليم و تربيت)(استفاده از مطالب وبلاگ، در جایی دیگر، منوط به ذکر منبع و درج نام نویسنده و مترجم است.)(نام و نام خانوادگی مدیر وبلاگ: محمدرضا باقرپور. اسم مستعار: «رضا» و گاهی «محمد»)ایمیل: hannaneh7@yahoo.com* hannaneh7.hannaneh7@gmail.com (سطح تحصیلات: کارشناسی ارشد) شماره‌های تماس، با وبلاگ: 09141260189*09143006168* شماره اصلی و User name فضای مجازی: 09143006168 laylalalaylaylalalaylaylalay@ نویسنده، ویراستار متن‌های فارسی، داستانک و مینیمال‌نویس. صاحب طولانی‌ترین متن فارسی بدون نقطه، با بیش از 7500 کلمه. صاحب امتیاز و مدیر مسؤول رسانه «یادآوری». مطالب وبلاگ Comparative Education «آموزش و پرورش تطبيقی»، به مرور و با انتقاد و با پیشنهاد کاربران، منتقدان و همراه با نظارت دقیق و بازخوانی و بازنویسی مدیر وبلاگ، هم به لحاظ شکلی و هم به لحاظ محتوایی، ویراستاری و به‌روزرسانی می‌شود. Welcome to my blog
اطلاعات کاربری
  • فراموشی رمز عبور؟
  • مطالب
    نظرسنجی
    دیدگاه کلی جناب عالی، نسبت به این وبلاگ، چه گونه است؟
    داستانک ها، تا چه حد، مورد پسند جناب عالی است؟
    آيا جناب عالي، با استمرار اين وبلاگ، با اين شيوه، موافق مي باشيد؟
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1035
  • کل نظرات : 100
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 3
  • آی پی امروز : 122
  • آی پی دیروز : 194
  • بازدید امروز : 154
  • باردید دیروز : 378
  • گوگل امروز : 22
  • گوگل دیروز : 43
  • بازدید هفته : 1,901
  • بازدید ماه : 12,159
  • بازدید سال : 67,242
  • بازدید کلی : 649,875